تبليغاتX
سخن دل








منوي اصلي



نويسنده



آرشيو ماهانه



پيوند وبلاگ



آمار وب



طراح قالب



حدیث روز




حج


دل خوش از آنیم که حج میرویم

 غافل از آنیم که کج میرویم

 کعبه به دیدار خدا میرویم  

او که همینجاست کجا میرویم

 حج بخدا جز به دل پاک نیست

شستن غم از دل غمناک نیست

 دین که به تسبیح و سر و ریش نیست

هرکه علی گفت که درویش نیست

 صبح به صبح در پی مکر و فریب

شب همه شب گریه و امن یجیب

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 16:3 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




خوشبختی


خوشبختي ما در سه جمله است.

تجربه از ديروز

استفاده از امروز

اميد به فردا

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم.

حسرت ديروز

اتلاف امروز

ترس از فردا

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 10:20 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




گربه


یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش می کنه. وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه. این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره. یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین. بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.

یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره. مرده میپرسه: " اون گربه کره خر خونس؟" زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!!

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 10:20 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




تبدیل ابله به نابغه


در دهکده‌ای کوچک مردی زندگی می‌کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود. تمام آبادی مسخره‌اش می‌کردند. ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می‌کردند. ولی او از بلاهت خود خسته شد. بنابراین از مرد عاقلی راه چاره را پرسید. مرد عاقل گفت: مساله‌ای نیست! ساده است، وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن

اگر کسی ادعا می‌کند که "این آدم مقدس است"، فوری بگو که "نه! خوب می‌دانم که گناهکار است".

اگر کسی بگوید "این کتابی معتبر است"، فوری بگو که "من خوانده و مطالعه کرده‌ام"، نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده‌ای، راحت بگو  مزخرف است. اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است "راحت بگو که "این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ. یک بچه هم می‌تواند آن را بکشد". انتقاد کن، انکار کن، دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا. بعد از هفت روز، آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است: "ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و این که او در هر موردی اینقدر نبوغ دارد. نقاشی را نشان او می‌دهی و او خطاها را به شما نشان می‌دهد. کتاب‌های معتبر را نشان او می‌دهی و او اشتباهات و خطاها را گوشزد می‌کند. جه مغز نقاد شگرفی! چه تحلیل‌گر و نابغه بزرگی!". پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت: دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم. تو آدم ابلهی هستی! تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می‌گفتند: چون نابغه ما مدعی است این مرد آدمی است ابله، پس او باید ابله باشد.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:27 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




رهگذر و سکه‌های جوانک گریان


شخصى از خیابان مى‌‌گذشت، از جوانکى‌ که سر راهش بود و گریه مى‌کرد. علت ناراحتى‌اش را پرسید: جوانک گفت: براى‌ رفتن به سینما ٢ سکه جمع کرده بودم اما جوانى آمد و یک سکه را از دستم قاپید. سپس با دست، به جوانى که کمى دورتر از آنها ایستاده بود اشاره کرد. آن مرد از او پرسید: براى کمک فریاد نزدى؟ جوانک گفت: چرا، و صداى‌هق‌هق او شدیدتر شد. مرد که او را با مهربانى نوازش مى‌کرد، ادامه داد: هیچ‌کس صداى تو را نشنید؟

جوانک گریه ‌کنان گفت: نه .  مرد پرسید: دیگر بلندتر از این نمى‌توانى‌ فریاد بزنى؟

جوانک گفت: نه! و از آنجا که مرد لبخند مى‌زد با امید تازه‌اى‌ به او نگاه کرد. "پس این یکى‌ را هم بى‌خیال شو!" مرد این را گفت و آخرین سکه را هم از دستش‌ گرفت و با بى‌توجهى به را‌هش ادامه داد و رفت.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:26 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




وعده لباس گرم


پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصر خارج شد هنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي‌داد به او گفت: آيا سردت نيست نگهبان پير گفت: چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.پادشاه گفت: اشکالي ندارد من الان به داخل قصر مي‌روم و مي‌گويم يکي از لباس‌هاي گرم مرا بياورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد اما پادشاه به محض ورود به قصر وعده‌اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد پيرمرد را که در اثر سرما مرده بود در قصر پيدا کردند که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاي در آورد.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:26 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




جملات پندآموز


مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند

زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد   

شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش

امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد

کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد

اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد

بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا

باد مي وزد ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است

دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است

خوب گوش کردن را ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند

وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه

مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره

اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي بدست خواهي آورد

زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز

فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است

يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست  که اگر پيدا کردي قدرش را بدان

فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولي راه به جائي نخواهد برد

آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد

براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت / براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت

براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي

فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست  دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است

اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود

علف هرز چيه؟؟ گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده

زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند

تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:25 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




خانمها مقدم هستند


ميدوني از كي باب شد كه" اول خانم ها" يا"خانم مقدم هستند"

اين موضوع از عصر غار نشيني انسان باب شد .

چطوري؟ اينطوري كه انسان غار نشين هر وقت مي خواست برود تو غار اول خانم ها را مي فرستاد كه اگر حيوان درنده اي آنجا بود اول آنها را بخورد ويا وقتي ميخواست از غار خارج شود اول خانم ها را مي فرستاد كه اگر باز حيوان درنده كمين كرده باشد اول خانم ها را بخورد  خلاصه اين موضوع از آن موقع تا به حال باب شد .

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:42 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




عشق واقعی


لحظه‌اي که در يکي از اتاق‌هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه بي‌پاياني را ادامه مي‌دادند. زن مي‌خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي‌خواست او همان جا بماند.

از حرف‌هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است. در بين مناقشه اين دو نفر، کم‌کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي‌خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است. در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه‌شان زنگ مي‌زد.

صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده ميشد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي‌کرد. "گاو و گوسفند‌ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي‌رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس‌ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي‌شود. بزودي برمي گرديم...". چند روز بعد پزشک‌ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود، ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي‌کرد گفت: "اگر بر نگشتم، مواظب خودت و بچه‌ها باش". مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: "اين قدر پرچانگي نکن". اما من احساس کردم که چهره‌اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت که زيرسيگاري جلوي مرد پر از ته سيگار شده بود، پرستاران، زن بي‌حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود. مرد از خوشحالي سر از پا نمي‌شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب دير وقت به بيمارستان برگشت.

مرد آن شب مثل شب‌هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي‌هوش بود. صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي‌توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي‌خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي‌خواست او همان جا بماند.

همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ ميزد. همان صداي بلند و همان حرف‌هايي که تکرار ميشد. روزي در راهرو قدم مي‌زدم. وقتي از کنار مرد مي‌گذشتم داشت مي‌گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي‌شود و ما برمي گرديم.

یک بار اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست. مرد درحالي که اشاره مي‌کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي‌کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته‌ام. براي اين که نگران آينده‌مان نشود، وانمود مي‌کنم که دارم با تلفن حرف مي‌زنم. در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بينشان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي‌هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور جفنگ بازی‌ها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي‌کرد.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:40 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




داستان استعمار انگليس


وریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون  چرچیل سوال می کند

آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کاررا نمی توانید در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام دهید؟  وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:

برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم

خبرنگار سوال می کند این دوابزار چیست؟  چرچیل در پاسخ می گوید!  اکثریت نادان  و  اقلیت خائن

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 16:40 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





مطالب گذشته

حج
خوشبختی
گربه
تبدیل ابله به نابغه
رهگذر و سکه‌های جوانک گریان
وعده لباس گرم
جملات پندآموز
خانمها مقدم هستند
عشق واقعی
داستان استعمار انگليس
مدیریت بحران
زیبایی ظاهری
ستاره دریایی
نشانه حماقت
کوروش بزرگ و راز جاودانگی او
خود را تغيير دهيم نه جهان را
بخشندگی
خانواده
زندگانی
تفاوت مديران ايران و اروپا