تبليغاتX
سخن دل








منوي اصلي



نويسنده



آرشيو ماهانه



پيوند وبلاگ



آمار وب



طراح قالب



حدیث روز




تغییر دید


هیچ چیز عوض نمی شود ! شما دیدتان را عوض کنید رمز کار این است . کالوس کاستاندا

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:27 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




جوانی


برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم ، اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم ، احتیاج به جوانی دارم . ژوبرت

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:26 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




شکیبایی


راز بزرگ زندگی در شکیبایی است و نباید به خاطر یک آینده ی مبهم زمان حال را بر خود تلخ کرد. ژان داوید

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:25 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




خوشبختی


تا بدبختی را نشناسیم هیچوقت راه بدست آوردن و نگه داشتن خوشبختی را یاد نمی گیریم . داوید وایت

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:24 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




مادر


یک مادر خوب به صد استاد و آموزگار می ارزد. ژرژ هربرت

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:23 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




خوشبختی


خوشبختی مانند پروانه ای است ، اگر او را دنبال کنید از شما فرار می کند ولی اگر آرام بنشینید روی سر شما خواهد نشست . داوید هیوم

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:21 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




پیری


گذشت زمان آدمی را پیر نمی سازد، بلکه ترک آرمانها و کمال مطلوبهاست که ما را فرتوت و افتاده می کند. دوگلاس مک آرتور

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:20 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




درمان


طول کشیدن معالجه را دو سبب خواهد بود : نادانی پزشک ، یا نافرمانی بیمار . زکریای رازی

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:19 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




بزرگی


آنچه والا بودن یک فرد را ثابت می کند کرده های او نیست چون بیخ و بن آنها معلوم نیست و معانی مختلفی دارند ، والایی در ایمان به هدف و آرمان است. فردریش نیچه

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:15 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




کار


کار خودتان را انجام دهید ، اما نه فقط در حد وظیفه بلکه اندکی بیشتر و از روی سخاوت . همین مقدار اندک به اندازه تمام کار ارزش دارد. دین بریگز

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:14 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




شب


شب زندگی برای مرد کهن ، همچون روز روشن است . ارد بزرگ

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 14:19 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




صحبت


 یا درست حرف بزن یا عاقلانه سکوت کن . ژرژهربرت

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 14:19 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




پندهای خواندنی


پند اول
.بوقلموني،گاوي بديد و بگفت: در آرزوي پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد: گر ز تپاله من خوري قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كني
بوقلمون خورد و بر شاخي نشست
تيراندازي ماهر، بوقلمون بر درخت بديد
تيري بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود
نتيجه اخلاقي
با خوردن هر گندي شايد به بالا رسي، ليك در بالا نماني


پند دوم
.گنجشكي از سرماي بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد
.گاوي گذر همي كرد و تپاله بر وي انداخت
.گنجشك ز گرماي تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
.گربه اي آواز بشنيد، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد
نتيجه اخلاقي
. هر كه گندي بر تو انداخت، حتماً دشمن نباشد
.هر كه از گندي بدر آوردت، حتماً دوست نباشد
.گر خوشي، دهان ببند و آواز، بلند مخوان


پند سوم
خرگوش از كلاغي بر سر شاخه پرسيد
كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
كلاغ پاسخ داد: چرا كه نه
خرگوش بنشست بي حركت
.روباهي از ره رسيد و خرگوش بخورد
نتيجه اخلاقي
. لازمت نشستن و كار نكردن بالا نشستن است

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 13:36 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




این دهان بستی دهانی باز شد


این دهان بستی دهانی باز شد
                           تا خورندی لقمه های راست شد


لب فرو بند از طعام و از شراب

                           سوی خان آسمانی کن شتاب


گر تو این انبان ز نان خالی کنی

                           پر ز گوهرهای اجلالی کنی


شرط جان از شیر شیطان باز کن

                           بعد از آنش با ملک انباز کن


چند خوردی چرب و شیرین از طعام

                           امتحان کن چند روزی در صیام


چند شبها خواب را گشتی اسیر

                           یک شبی بیدار شو دولت بگیر

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان بر همه مومنان مبارک باد

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 9:11 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




داستان خوبیها


سلام

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند ..

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام  از همکلاسی هایشان بگویند، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس  از اتمام، برگه های خود را به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.

روز شنبه  معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها  نوشت. روز دوشنبه، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا؟ "   "من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع  کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود ..دانش آموزان از خود و تک تک  همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر  دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.

او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی،  مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم ریاضی مارک  نبودید؟ "معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"  سرباز ادامه داد: " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از  مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند.

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا  باشد. "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و با  نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش درآورد.

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی بودند که تمام  خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود.

مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور  که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر خاطراتم گذاشته ام. "

سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را به بچه ها نشان  داد و گفت:" این همیشه با منه . . . .

من فکر نمی کنم که کسی  لیستش را نگه نداشته باشد. "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش گرفت. او  برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.

 

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این  زندگی روزی به پایان خواهد رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی  اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

دوست خوبم

اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بدي هایم را ببخشي و از  ياد ببري ...

صميمانه برای تو آرزوي موفقيت و شادكامي دارم.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 9:21 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




دعا


به نام خدای همیشـــه مهــــربون

روزی مردی خواب عجیبی دید.دید که پیش فرشتهاست و به کارهای آنها نگاه می کند.هنگام ورود دسته ای از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند وتندتند نامه هایی را که توسط پیک ها اززمین می رسند باز می کنند وآنها را داخل جعبه می گذارند.مرد از فرشته ای پرسید:شما چکار می کنید؟فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد گفت:این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.مرد کمی جلوتر رفت.باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را در پاکت می گذارند وآنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.مرد پرسید:شما ها چکار می کنید؟یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است.ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین می فرستیم.مرد کمی جلوتر رفت.فرشته ای را دید که بیکار نشسته است..مرد با تعجب از فرشته پرسید شما چرابیکارید ؟ فرشته پاسخ داد:اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعا هایشان مستجاب شده باید جواب بفرستند.ولی فقط عده کمی جواب می دهند.مرد از فرشته پرسید:مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد:بسیار ساده.فقط باید بگویند خدا راشکر!!!!!

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 18:16 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




نامه های بچه ها به خدا


Dear god
how come you did all those miracles in the all days and dont do any now ?
" Sey muor"

خدای عزیز،
چرا تو، این همه معجزه زمان های قدیم انجام دادی و حالا هیچی انجام نمی دی ؟
"
سی مور "
******************************************

Dear god
maybe cain and abel would not kill each so much
if they had their our rooms.
it works with my brother.
" Larry "

خدای عزیز،
شاید هابیل و قابیل انقدر همدیگر رو نمی کشتند ، اگه هر کدوم یه اتاق جداگانه داشتند .
برای من و برادرم که موثر بود.
"
لاری "

********************************************
you dont have to
worry a bout me.
I always look both ways.
" Dean "

لازم نیست که نگران من باشی . من همیشه دو طرف خیابان رو نگاه می کنم.
"
دین "

********************************************
Dear god
instead of leftting people die and haveing to make new ones
why dont you just
keep the ones you got now ?

" Jane "

خدای عزیز ،
چرا به جای این که بذاری مردم بمیرن و مجبور بشی که ادمای تازه دیگه ای بسازی همین ادمایی رو  
که وجود دارن نگه نمی داری ؟
"
جین "
********************************************

Dear god
my grardpa says you were around when
he was a little boy. how far back
do you go ?

 " Love Dennis "


خدای عزیز ،
بابابزرگم میگه که وقتی اون پسر کوچکی بوده تو هم وجود داشتی .
مگه تو چند سال قبل از اون بودی ؟

با عشق

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 18:15 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




پیرمرد و کودکان


يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند.

 اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم.

 من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد.

 من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.

 بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم . از نظر شما اشكالي نداره؟

بچه ها گفتند: 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 9:39 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





مطالب گذشته

نامه ای از طرف خدا
زشت
ایمیل
حکیم و گربه
داستان چوپان
بیمار
مرد و چاله
سخنانی از دکتر علی شریعتی
داستان مرد خوشبخت
روحانی
دیب
زندگی
چند سخن از نادرشاه افشار
دکتر علي شريعتي چه می دانست
صد دلاری
داستان همسفر ناصر خسرو
نوبل
محاکمه رودولف اسلانسکی
دروغ سنج!
داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین