تبليغاتX
سخن دل








منوي اصلي



نويسنده



آرشيو ماهانه



پيوند وبلاگ



آمار وب



طراح قالب



حدیث روز




کسی را با انگشت نشانه نگیرید


مردی به پدر همسرش گفت

عده  بی شماری شما را بخاطر زندگی زناشوئی موفقی که دارید تحسین می کنند.

ممکن است راز این موفقیت را به من بگوئید؟

پدر با لبخندی پاسخ داد

هرگز همسرت را بخاطر کوتاهی هایش یا اشتباهی که کرده مورد انتقاد قرار نده.

همواره این فکر را در یاد داشته باش که او بخاطر کوتاهی ها و نقاط ضعفی که دارد

نتوانسته شوهری بهتر از تو پیدا کند.

همه ما انتظار داریم که دوستمان بدارند و به ما احترام بگذارند. بسیاری از مردم می ترسند

وجهه خود را از دست بدهند. بطور کلی، وقتی شخصی مرتکب اشتباهی می شود به

دنبال کسی می گردد تا تقصیر را به گردن او بیندازد. این آغاز نبرد است.. ما باید همیشه به

یادداشته باشیم که وقتی انگشتمان را بطرف کسی نشانه می رویم چهار انگشت دیگر 

خود ما را نشانه گرفته اند.

اگر ما دیگران را ببخشیم، دیگران هم از خطای ما چشم پوشی می کنند.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:52 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




یک روز


دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد.

آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد...

خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد.

زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرهارا دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد امافرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 9:20 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




ازدواج در ضرب المثل های جهان


در این قسمت تعدادی از  ضرب المثلهای جالب کشورهای مختلف و روایات  گفته شده از افراد سرشناس در رابطه با ازدواج را  به نظر شما می رسانیم.

 ‌١-هنگام ازدواج بیشتر با گوش‌هایت مشورت كن تا با چشم‌هایت.
 
ضرب المثل آلمان
  
‌٢- مردی كه به خاطر " پول " زن می‌گیرد، به نوكری می‌رود.
 
ضرب المثل فرانسوی
 
‌٣- لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست .
 
ضرب المثل چینی
 
‌٤- زنی سعادتمند است كه مطیع " شوهر" باشد.
 
ضرب المثل یونانی
 
‌٥- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می‌سازد.
 
ضرب المثل انگلیسی
 
‌٦- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است.
 
ضرب المثل انگلیسی
 
‌٧- زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه خرابه هم زندگی می‌كنند.
 
ضرب المثل آلمانی
 
‌٨ - داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت .
 
ضرب المثل لهستانی
 
‌٩- دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می‌دهد.
 
ضرب المثل ایتالیایی
 
‌١٠ -داماد كه نشدی از یك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته‌ای .
ضرب المثل فرانسوی
 
‌١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می‌شوی و با دیگری فقیر.
 
ضرب المثل ایتالیایی
 
‌١٢- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق كن   ضرب المثل آذربایجانی
 
‌١٣- برای یافتن زن می‌ارزد كه یك كفش بیشتر پاره كنی .
 
ضرب المثل چینی
 
‌١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن .
 
ضرب المثل چینی
 
‌١٥- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر.
 
ضرب المثل اسپانیایی
 
‌١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار  ضرب المثل تركی
 
‌١٧- ازدواج مقدس‌ترین قراردادها محسوب می شود.
ماری آمپر
 
‌١٨- ازدواج مثل یك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد.
 
ضرب المثل اسپانیایی
 
‌١٩- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است .
 
ضرب المثل فرانسوی
 
‌٢٠- ازدواج كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است
 
سقراط
 
‌٢١- ازدواج مثل اجرای یك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط یك اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممكن خواهد بود
 
بورنز
 
‌٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود
 
رولاند
 
‌٢٣- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است .
 
ناپلئون
 
‌٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است .
 
محمد حجازی
 

‌٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی میتوانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم .

خانم پرل باك
 
‌٢٦- با زنی ازدواج كنید كه اگر " مرد " بود ، بهترین دوست شما می‌شد
 
بردون
 
‌٢٧- با همسر خود مثل یك كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید .
 
سونی اسمارت
 
‌٢٨- برای یك زندگی سعادتمندانه ، مرد باید " كر " باشد و زن " لال " .
سروانتس
 
‌٢٩- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می‌خواهد.
 
كریستین
 
‌٣٠- تا یك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی‌های یكدیگر را نمی‌بینند.
اسمایلز
 
‌٣١- پیش از ازدواج چشم‌هایتان را باز كنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید
فرانكلین
 
‌٣٢- خانه بدون زن ، گورستان است
بالزاك
 
‌٣٣- تنها علاج عشق ، ازدواج است
آرت بوخوالد
 
‌٣٤- ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می میرند
سعید نفیسی
 
‌٣٥- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل
تن
 
‌٣٦- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن
سیریوس
 
‌٣٧- عشق ، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق
بالزاك
 

‌٣٨- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه‌ای نیستم .

لرد لوچستر
 
‌٣٩- مردانی كه می‌كوشند زن‌ها را درك كنند ، فقط موفق می‌شوند با آنها ازدواج كنند
بن بیكر
 
‌٤٠- با ازدواج ، مرد روی گذشته‌اش خط می‌كشد و زن روی آینده‌اش

سینكالویس


‌٤١- خوشحالی‌های واقعی بعد از ازدواج به دست می‌آید
پاستور
 
‌٤٢- ازدواج كنید، به هر وسیله‌ای كه می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یك همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می‌شوید
 
سقراط
 
‌٤٣- قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن
یكی از دانشمندان لهستانی
 
‌٤٤- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد
كارول بیكر
 
‌٤٥- من تنها با مردی ازدواج می‌كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم
آگاتا كریستی
  
‌٤٦- هر چه متأهلان بیشتر شوند ، جنایت‌ها كمتر خواهد شد
ولتر
 

‌٤٧- هیچ چیز غرور مرد را به اندازه شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می‌داند

جانسون
 
‌٤٨- زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی‌تواند مردی را كه شنونده خوبی نیست ، تحمل كند .

كینهابارد


‌٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پیدا می‌كنند
شاو
 
‌٥٠- وقتی برای عروسی‌ات خیلی هزینه كنی ، مهمان‌هایت را یك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت!
 
روزنامه نگار ایرلندی
 
‌٥١هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی‌كند
ضرب المثل اسكاتلندی
 
‌٥٢با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن
ضرب المثل آلمانی
 
‌٥٣تا ازدواج نكرده‌ای نمی‌توانی درباره آن اظهار نظر كنی
شارل بودلر

‌٥٤دوام ازدواج یك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا
ضرب المثل اسكاتلندی
 
‌٥٥ازدواج پدیده‌ای است برای تكامل مرد
مثل سانسكریت
 
‌٥٦زناشویی غصه‌های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می‌كند .
ضرب المثل آلمانی
 
‌٥٧ازدواج قرارداد دو نفره‌ای است كه در همه دنیا اعتبار دارد
مارك تواین
 
‌٥٨ازدواج مجموعه‌ای از مزه‌هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی .
ولتر
 
‌٥٩تا ازدواج نكرده‌ای نمی‌توانی درباره آن اظهار نظر كنی
شارل بودلر 

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:42 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




قدرت فکر


اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود .
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم .
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .
4
صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .
نتیجه اخلاقی :
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید .
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .
***************************************
اگر قـدر ثانیـه های بدون بازگشت را می دانستند و از قلـه های باشکوه موفقیـت چیـزی شنیده بودند،
هیـچ گاه...
برای در چالـه مانده ، چـاه را توصیـف نمی کردند...

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 10:25 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




خط تیره


اهمیت خط تیره بین تاریخ تولد و تاریخ مرگ

 بسیار خوشحالم از این که شما در زندگی من و بخشی از خط تیره من هستید.

خوشحالم که شما در "خط تیره" من هستید
من از مردی می گویم که عهده دار شده بود در مراسم تدفین دوستی، سخن بگوید
او به تاریخ های روی سنگ مزار او اشاره کرد، از آغاز ... تا پایان.
او یادآور شد که اولی تاریخ زادروز وی است و اشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت،
اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد خط تیره بین آن دو تاریخ است(1382-1313)
زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان می دهد که او بر روی زمین می زیست...
و اکنون فقط کسانی که به او عشق می ورزیدند می دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست.
زیرا اهمیتی ندارد، که دارایی ما چقدر است؛ اتومبیل ها... خانه ها... پول نقد،
آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می کنیم و چگونه عشق می ورزیم و چگونه خط تیره خود را صرف می کنیم.
بنا براین، در این باره سخت و به تفضیل بیندیشید...
آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرشان دهید؟
چون ابدا نمی دانید چه مدت زمانی باقی مانده، که بتوانید آن را نوآرایی کنید.
اگر فقط می توانستیم طوری آهسته حرکت کنیم که آنچه را درست و حقیقی است، دریابیم
و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که دیگران چه احساسی دارند.
و در خشمگین کردن، کمتر چالاک باشیم و قدردانی بیشتری از خود نشان دهیم
و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم که هرگز قبلا عشق نورزیده ایم.
اگر با یکدیگر با احترام رفتار کنیم و بیشتر لبخند بزنیم...
و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ویژه ممکن است فقط مدت کوتاهی ادامه داشته باشد.
بنابراین، وقتی مدح شما خوانده می شود و اعمال شما در دوره زندگی بازنگری می شود...
آیا سرافراز خواهید بود از آنچه خواهند گفت در باره این که شما خط تیره خود را چگونه صرف کردید؟
بسیار خوشحالم از این که شما در زندگی من و بخشی از خط تیره من هستید.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 10:24 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




اصول عقاید و شرکت های مختلف


اصول سوسیالیستی
شما دو گاو دارید و یکی را به همسایه خود می دهید.

اصول کمونیستی
شما دو گاو دارید و دولت هر دو را گرفته و مقداری شیر به شما می دهد....

 

اصول کاغذ بازی
 شما دو گاو دارید و دولت هر دو را گرفته٬ به یکی شلیک می کند و از دیگری شیر گرفته و بعد شیر را بیرون می اندازد...

اصول سرمایه داری سنتی
شما دو گاو دارید. یک گاو نر می خرید و گله را چند برابر می کنید و وضعیت اقتصادی شروع به رشد می کند. همه را می فروشید و از سود بانکی آن خود را تا آخر عمر بازنشته می کنید.

یک شرکت آمریکایی
شما دو گاو دارید. یکی را می فروشید و دیگری را مجبور می کنید تا باندازه چهار گاو شیر بدهد. بعد یک مشاور استخدام می کنید تا بررسی کرده و بفهمد چرا آن گاو یکدفعه افتاده و مرده است.

یک شرکت فرانسوی
شما دو گاو دارید. دست به اعتصاب و آشوب می زنید و خیابانها را می بندید٬ چونکه شما خواهان سه گاو هستید.

یک شرکت ژاپنی
شما دو گاو دارید. آنها را طوری بازسازی می کنید که اندازه آنها٬ یک دهم گاوهای معمولی٬ ولی شیر به اندازه بیست برابر گاوهای معمولی بدهند. بعد شخصیت کارتونی بنام  گاوکیمون ساخته و با آن تجارت جهانی راه می اندازید.

یک شرکت آلمانی
شما دو گاو دارید. آنها را طوری دوباره طراحی می کنید تا صد سال عمر کنند و ماهی یکدفعه غذا بخورند و خودشان خود را بدوشند.

یک شرکت ایتالیایی
شما دو گاو دارید٬ ولی نمی دانید کجا هستند و تصمیم می گرید قضیه را فراموش کنید و نهار بخورید.

یک شرکت روسی
شما دو گاو دارید. شروع می کنید به شمردن آنها و می فهمید که آنها پنج گاو هستند. دوباره میشمارید و می فهمید که چهل و دو گاو هستند. دوباره میشمارید و می فهمید که تنها دو گاو هستند. از شمردن دست می کشید و یک بطری ودکا دیگه باز می کنید.

یک شرکت سوئیسی
شما پنجهزار گاو دارید. هیچکدام متعلق به شما نیستند. از صاحبان آنها٬ بخاطر نگهداری آنها٬ پول مطالبه می کنید.

یک شرکت چینی
شما دو گاو دارید و سیصد نفر که آنها را می دوشند. ادعا می کنید که ظرفیت استخدامتان و ظرفیت تولید فراورده های گاویتان تکمیل است و گزارشگری را که وضعیت واقعی را گزارش می کند را دستگیر می کنید.

یک شرکت هندی
شما دو گاو دارید و آنها را پرستش می کنید.

یک شرکت انگلیسی
شما دو گاو دارید و هردو جنون دارند.

یک شرکت عراقی
همه فکر می کنند که شما گاوهای زیادی دارید. به آنها می گوئید که یکی هم ندارید ولی هیچکس شما را باور نمی کند. پس بر سر شما بمب می ریزند و به کشورتان هجوم می آورند. شما هنوز گاو ندارید ولی یک دموکراسی نصفه نیمه دارید...

اصول سوررئالیسمی
شما دو زرافه دارید و دولت از شما می خواهد تا به کلاس سازدهنی بیائید.

اصول سرمایه داری هنگ کنگی
شما دو گاو دارید و سه تا ازآنها را به شرکتی عمومی و مردمی که بصورت اعتباری در بانک توسط برادر زنتان باز شده می فروشید. بعد حکم مبادله معادل با بدهی پیشنهاد شده را مورد اجرا می گذارید تا اینکه چهار گاو خود را همراه با مالیات در رفته برای نگهداری پنج گاو پس بگیرید. حق و حقوق شیر شش گاو از طریق شرکت واسطه پانامایی به شرکت Cayman Islandscompany  که مخفیاته توسط اکثر سهامداران شرکت تاسیس شده٬ منتقل می شود. این شرکت حق و حقوق شیر هفت گاو را به شرکت عمومی و مردمی می فروشد و حاصل فروش آن معوق اعلام می شود. گزارش سالیانه ذکر می کند که شرکت صاحب هشت گاو با حق انتخاب یکی بیشتر می باشد و در همان حال شما دو گاو را می کوشید چونکه feng shui  آنها بد است.

یک شرکت نیزلندی
شما دو گاو دارید و گاو سمت چپی خیلی بنظر جذاب است.

یک شرکت استرالیایی
شما دو گاو دارید و کاسبی بنظر خیلی خوب است٬ پس در دفتر را بسته و می روید تا با آبجو جشن بگیرید.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 12:22 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




مهمترین 10 چیزی که من آرزو داشتم ...


مهمترین 10 چیزی که من آرزو داشتم آنها را زودتر در قدم زدنم با خدا یاد گرفته بودم:

 1- به احتمال قوی پس از طول مدت ده سال دردی که باعث رنجش تو می شد فراموش شده است. ده سال پیش روزهای سختی را سپری می کردی. آیا همه آنها را امروز به یاد می آوری؟


2- هرگز در باره مشکلات ازدواج خود با کسی صحبت نکن بجز با خدای خود یا با شبان خودت. تو خشم خود را در عرض چند روز فراموش خواهی کرد اما دوستان و فامیل وقتهای  خوش را نادیده خواهند گرفت و فقط مسائل منفی را که به آنها گفته ای به یاد خواهند سپرد.


3- از طرف دیگر علف شاید سبزتر شود ولی به هر حال وقتی به آن سر می زنی باید آن را کوتاه کنی.

4- بهتر است که سعی نکنی که دلیل اینکه برخی چیزها اتفاق می افتند را کشف کنی، بهترین کار این است که آن را به خدا بسپاری و تشخیص بدهی که همه چیز برای کسانی که خدا را دوست می دارند و برای اراده او خوانده شده اند برای خیریت در کار است.

5- خیلی زود ببخش و از خدا طلب رحمت کن برای شخص متخلف. دعا کن برای کسانی که بدون ضرورت به تو ضربه زده اند. وقتی شروع به دعا کردن برای آن شخص می کنی عوض شدن رفتارت عالی خواهد بود.

6- ما به دنبال انتقام گرفتن نیستیم. بعد از 58 سال از زندگی من در روی زمین، این کافی بود برای اینکه بفهمم که ما هر چه را بکاریم همان را درو خواهیم کرد. خدا دادگیر من است.

7- فقط برای اینکه شما فرزندتان را در خداوند بزرگ کردید به این معنا نیست که آنها خدا را دنباله روی خواهند کرد وقتی آنها را به حال خود رها کنید. نشستن در کلیسا هر یکشنبه آنها را به یک مسیحی تبدیل نخواهد کرد همانقدر که رفتن آنها به گاراژ آنها را تبدیل به ماشین نخواهد کرد. خدمت خدا یک فرصت است که هر شخص باید آن را با انتخاب آزاد خود برگزیند.

8- اگر کسی غیبت کس دیگری را می کند، می توانی حدس بزنی که وقتی تو پشتت را بکنی در باره تو همان کار را خواهند کرد. دهان خود را ببند و با لبخند موضوع را عوض کن.

9- صمیمیت با خدا بهترین رابطه ای است که تا کنون داشته ای. مردم می آیند و می روند اما خدا همیشه با توست. او همه چیز را در باره تو می داند، او تو را بدون قید و شرط دوست دارد. بجای اینکه در موقعی که حالت خوب نیست اول دوستانت را صدا کنی، به روی زانوهایت برو و با خدا صحبت کن.

10- بده و احتیاجاتت همیشه بطور معجزه آسائی رفع خواهد شد. منتظر نباش تا کارهایت بخوبی انجام شود تا ده یک و هدیه دهی. خدا به هدایای قربانی فقیران احترام می گذارد. داستان بیوه زن را بخاطر داشته باش. دادن مانند کاشتن بذر در یک مزرعه است. چیزی که بکاری چیزی هست که بیرون خواهد آمد و رشد خواهد کرد. محبت بدون قید و شرط را بکار و وقتی به آن احتیاج داری، حاضر خواهد بود. در مواقع احتیاج برای کسی که نیازمند است بکار و وقتی که تو نیازمند باشی کسی دیگر به فکر تو خواهد بود. دادن، بدون توقع برگشت را بیاموز. دستهایت را باز کن و مجانا بده.

شبان کتی

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 12:22 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




سنگهای زندگی


پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود به یک سنگ بزرگ درست وسط گودال شنی برخورد کرد.

 پسرک ماسه های را به کناری زد به این امید که سنگ را از میان گودال شن ها بیرون بکشد. ولی سنگ سنگین تر از توان او بود و باز به درون گودال بازمی گشت. از اهرم استفاده کرد و آن را به زور بلند کرد. ولی هر بار که فکر می کرد پیشرفتی در کارش حاصل شده سنگ  به وسط گودال می لغزید و باز می گشت. انگشتانش درد گرفته و خراشیده شده بود و هنوز تلاش بی حاصلش را با ناله و درماندگی ادامه می داد.

اشک پسرک از سر ناامیدی جاری شد. در تمام این لحظات، پدر پسرک از پشت پنجره اتاقش این داستان غم انگیز را تماشا می کرد. در همان حال که اشک های پسرک فرو می ریخت، سایه بزرگی گودال شنی و پسرک را پوشاند. پدر پسرک با ملایمت اما محکم پرسید:" چرا تمام نیرویی را که در اختیار توست به کار نمی بری؟ "
پسرک با حالتی مغلوب در میان هق هق و با صدایی بریده بریده گفت:" اما پدر من همین کار را کردم، من تمام توانم را به کار بردم. "
پدر به آرامی حرف او را تصحیح کرد." نه پسرم! تو تمام قدرتی را که داشتی استفاده نکردی. تو از من کمک نخواستی! "
پدر خم شد، سنگ را برداشت و آن را از گودال شنی به بیرون پرتاب کرد ...

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 12:21 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




تله موش


موش ازشكاف دیوار سرك كشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هایش را لیسید و با خود گفت:كاش یك غذای حسابی باشد.
اما همین كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یك تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد . او به هركسی كه می رسید ، می گفت : توی مزرعه یك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه یك تله موش خریده است . . .
مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تكان داد و گفت : آقای موش ، برایت متأسفم . از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من كاری به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطی به من ندارد.
میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت : آقای موش من فقط می توانم دعایت كنم كه توی تله نیفتی ، چون خودت خوب می دانی كه تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش كه دعای من پشت و پناه تو خواهد بود.
 
موش كه از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تكان داد و گفت : من كه تا حالا ندیده ام یك گاوی توی تله موش بیفتد.!
 
او این را گفت و زیر لب خنده ای كرد ودوباره مشغول چریدن شد.
سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فكر بود كه اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟
در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببیند.
او در تاریكی متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا می كرده ، موش نبود ، بلكه یك مار خطرناكی بود كه دمش در تله گیر كرده بود . همین كه زن به تله موش نزدیك شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسایه كه به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست.
 
مرد مزرعه دار كه زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.
اما هرچه صبر كردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد می كردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، میش را هم قربانی كند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.
روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این كه یك روز صبح ، در حالی كه از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاك سپاری او شركت كردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیك تدارك ببیند.
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانات زبان بسته ای فكر می كرد كه كاری به كار تله موش نداشتند!
نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشكلی برای كسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ، كمی بیشتر فكر كن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد!

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:25 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




پیله و پروانه


یك روز سوراخ كوچكی در یك پیله ظاهر شد. شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ كوچك ایجاد شده درپیله نگاه كرد.


سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.
آن شخص تصمیم گرفت به پروانه كمك كند و با قیچی پیله را باز كرد.  پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروك بود.

 


آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.
هیچ اتفاقی نیفتاد!!!


 
در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.
چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمیدانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.


گاهی اوقات تلاش تنها چیزیست که در زندگی نیاز داریم.
اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمیتوانستیم پرواز کنیم.


من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.
من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم.
من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهیچه داد تا کار کنم.
من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.
من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند.
من محبت خواستم و خدا به من فرصتهایی برای محبت  داد.
من به  هر چه که خواستم نرسیدم..
اما به هر چه که نیاز داشتم دست یافتم..


بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که میتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی..

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:22 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




اگر بخواهیم می توانیم


دکترها به من گفتند که هیچ گاه راه نمی روم، اما مادرم گفت که من راه می روم و من حرف مادرم را باور کردم.
بگذارید داستان دختر کوچکی را برایتان بگویم که در یک کلبه محقر دور از شهر در یک خانواده فقیر به دنیا آمده بود.



زایمان، زودتر از زمان مقرر انجام شده بود و او نوزاد زودرس، ضعیف و شکننده ای بود. همه شک داشتند که زنده بماند. وقتی 4 ساله شد بیماری ذات الریه و مخملک را با هم گرفت، ترکیب خطرناکی که پای چپ او را از کار انداخت و فلج کرد. اما او خوش شانس بود چون مادری داشت که او را تشویق و دلگرم می کرد. مادرش به او گفت: "علی رغم مشکلی که در پایت داری با زندگی ات هر کاری که بخواهی می توانی بکنی، تنها چیزی که احتیاج داری ایمان، مداومت در کار، جرات و یک روح سرسخت مقاوم است."

بدین ترتیب در 9 سالگی دختر کوچولو بست های آهنی پایش را کنار گذاشت و بر خلاف آنچه دکترها می گفتند که هیچ گاه به طور طبیعی راه نمی رود، راه رفت و 4 سال طول کشید تا قدم های منظم و بلندی را برداشت و این یک معجزه بود. او یک آرزوی باور نکردنی داشت، آرزو داشت بزرگ ترین دونده زن جهان شود اما با پاهایی مثل پاهای او این آرزو به چه معنایی می توانست باشد؟

در 13 سالگی در یک مسابقه دو شرکت کرد و در تمام مسابقات، آخرین نفر بود. همه به اصرار به او می گفتند که این کار را کنار بگذارد، اما روزی فرا رسید که او قهرمان مسابقه شد.
از آن زمان به بعد ویلما در هر مسابقه ای شرکت کرد و برنده شد.
در سال 1960 او به بازی های المپیک راه یافت، و آنجا در برابر اولین دونده زن دنیا یک دختر آلمانی قرار گرفت که تا بحال کسی نتوانسته بود او را شکست دهد. اما ویلما پیروز شد و در دو 100 متر، 200 متر، و دو امدادی 400 متر، 3 مدال المپیک گرفت.
آن روز او اولین زنی بود که توانست در یک دوره المپیک 3 مدال طلا کسب کند، در حالی که گفته بودند او هیچ وقت نمی تواند دوباره راه برود.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:19 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




این شما هستین که راه حل رو انتخاب می کنین


هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با مشکل کوچکی روبرو شد. آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند، جوهرخودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.


برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند. تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت، زیر آب کار می کرد، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتیگراد کار می کرد.


روس ها راه حل ساده تری داشتند. آنها از مداد استفاده کردند.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:18 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




حکایت شنیدنی و طنز


شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند

نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!

واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !

هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟!

واتسون گفت:

از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم

از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل
تابستان باشد

از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در محاذات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت:

واتسون ! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:55 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




دوستت دارم


زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم!
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم!
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.
مرد جوان: مرا محکم بگیر .
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.
روز بعد روزنامه ها نوشتند:
درخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:55 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




نگاه کن داره تکون می خوره


سه دوست در یک اتومبیلبه مسافرت رفته بودند و متاسفانه یک تصادف مرگبار سبب شد که هر سه در جا کشته شوند .
 یک لحظه بعد روح هر سه دم دروازه بهشت بود و سن پیتر، فرشته نگهبان بهشت داشتآماده میشد که آنها را به بهشت راه دهد...
یه سوال!!؟
- الان که هر سه تادارین وارد بهشت میشین، اونجا روی زمین بدن هاتون روی برانکارد در حال تشییع شدن بهسوی قبرستان است و خانواده ها و دوستانتان در حال عزاداری در غم از دست دادنشماهستند. دوست دارین وقتی دارن کنار جنازه راه میرن در مورد شما چی بگن؟
اولیگفت:  دوست دارم پشت سرم بگن که من جزو بهترین پز شکان زمان خودم بوده ام و مردبسیار خوب و عزیزی برای خانواده بوده‌ام.
دومی گفت: دوست دارم پشت سرم بگن که منجزو بهترین معلم های زمان خودم بوده ام و توانسته ام اثر بزرگی روی آدمهای نسل بعداز خودم بگذارم.
سومی گفت:
دوست دارم بگن:

نگاه کن!!! داره تکون میخوره... زندهاس

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:54 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




دیدار با خدا


ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه‌ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:

امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می‌آیم تا تو را ملاقات کنم، با عشق، خدا.

امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می‌گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می‌خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت، با این حال برای خرید و تدارك میهمانی به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خیلی عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خرید با زن و مرد فقیری روبرو شد! آنها به امیلی گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟

امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده‌ام. مرد فقیر گفت: بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه  همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهانی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد! انگار ندایی در درون او ملامتش میكرد. ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید! آقا خانم خواهش می‌کنم صبر کنید:

وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه‌های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می‌خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می‌کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد!

كلمات ساده و مختصری در آن نامه نوشته شده بود :

امیلی عزیز،

از پذیرایی بی نظیرت و کت خوب و زیبایت متشکرم، با عشق، خدا .

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:54 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




معجزه


وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.

بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.

داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟

دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.

داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!!

دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟

داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.

چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟

مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟

دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!

بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.

آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.

فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت.

پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟

دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:53 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




دو فرشته


به همسایه سمت راستیش گفت:«برگه‌هام تموم شد. بازم برگه بهم میدی؟»

-  تموم شد؟ چه زود! من هنوز برگ اول رو دستم مونده!

- چه کار کنم؛ وقتی چیزهای نوشتنی هست، خب باید بنویسم دیگه...

راستی دیگه نمی‌خواد...

داره می‌خوابه...

و دو فرشته همزمان با او روی شانه‌هایش به خواب رفتند.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:52 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




فرشته دورغ نگفت


همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم می‌خواهد به مدرسه بروم. فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در جنگل است. باورش نمی‌شد که درخت شده باشد.

سال‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از فرشته دلگیر بود.

یک روز ضربه‌های تبر را روی بدنش احساس کرد. بی‌هوش شد. چشمانش را که باز کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ روی تن او می‌نوشت آب.

 

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:52 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




خداوند و فرشته


روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود: من تورا تنبیه نمی‌کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می‌کنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.

 سال‌ها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگل‌ها و دشت‌ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفس‌های آخرش را می‌کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.

و به خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست.

 خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران می‌دهد، یقینا از نظر من با ارزش است، ولی برگرد و دوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می‌خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده‌اش درآن زندگی می‌کردند، رسید. نور از پنجره بیرون می‌زد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دید که پسرش را می‌خواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می‌داد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.

فرشته قطره‌ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:

این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:51 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




ارزش یک لبخند


در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود. هیچکس نمی‌دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد. او دارای صورتی زشت و کریه‌المنظر بود.

شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی‌آمد و از او وحشت داشتند، کودکان از او دوری می‌جستند و مردم از او کناره‌گیری می‌کردند. قیافه زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر اخلاق او نیز شده بود. او که همه را گریزان از خود می‌دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد که می‌توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می‌گریختند او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت و با آنها پرخاشگری می‌نمود و مردم را از خود دور می‌کرد.

سالها این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی گزیدند آنها خانواده خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند. یک روز دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه او گذشت اتفاقا همزمان با عبور او از کنار خانه، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه‌ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب مشاهده کرد که دخترک برخلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.

لبخند زیبای دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست. آن دو بدون اینکه کلمه‌ای با هم سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند. همین لبخند دخترک در روحیه پیرمرد تاثیر بسزایی داشت. او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می‌کشید. دخترک هر بار که پیرمرد را می‌دید، شدت علاقه وی را به خویش درمی‌یافت و با حرکات کودکانه خود سعی در جلب محبت او داشت.

چند ماهی این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی نامه‌ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه پیرمرد همسایه بود که همه ثروتش را به دختر او بخشیده بود.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:50 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




آموختم


در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.

در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته محروم می كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان، و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد، اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست!

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:50 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




کشاورز و پسرک


کشاورزی تعدادی توله سگ ازنژادی خوب رو گذاشته بود واسه ی فروش. پســــــــر بچه ای رفت سراغش و گفــــــت: می خواهم یکی از اونا رو بخــــرم.کشاورز جواب داد که:اونا نژاد خوبی دارن و کمی گرون هســـــــتند.

پســــر کوچولو پولهایی رو که توی مشتش نگــــه داشته بود شمرد و گفت:من فقط 29سنت دارم.

کشاورز سری تکون داد و گفت: متاســـــــفم پسرم اونا خیلی گرون تر از این حرفا هستند.

پسرک خواهش کرد : پـس فقط اجازه بدید نگاهی بهشــون بندازم.و بعد از قبـــــــول کردن کشاورز رفـــــــــــت سراغ توله ها و چهارتا سگ کوچولوی پشمالو رو دید که با هم بازی می کردن و بالا و پایین می پریدن .یهـو یه صدای خـــش خــــش که از لونه ی سگ ها میومد توجه اونو جلب کرد و رفت به سمتش.اونجا یه توله سگ لاغـــر رو دید که جثه اش از بقیه کوچیک تر بود و به دلیل این که یکی از پاهاش معیوب بود لنگ لنگان راه می رفت.یه دفعه چشم های پســـــــــرک برقی زد و دوان دوان رفت سراغ کشـــــاورز و گفــــــت: آقا ممکنه اونو به من بفروشین .

کشــــــــاورز با تعجب پاسخ داد که: پســـــــرم اون لنــــــگه و لاغــــــر.... به سختی هم راه می ره پس نمی تونی باهاش بازی کنی.پسر کوچولو که هنوز چشم هایش می درخشــــید پاچه ی شلوارش را بالا زد و پای مصنوعیش را به کشـــــــــاورز نشون داد و گفت اون توله سگ به کسی نیاز داره که درکش کنه و اشک تموم صورتش رو پوشوند...

 

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:37 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




امید


در بیمارستانی، دو مرد در یک اتاق بستری بودند. مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانوادههایشان، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند. بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و  تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.    

او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور  و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

در یک بعد از ظهر گرم، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد. با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.

روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد. یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد، با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.

پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد،   اما...

 تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.

با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟

پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند. شاید فقط خواسته تو را به زندگی امیدوار کند.

بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان، سعی کنید دیگران را شاد کنید.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:38 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




مهر پدر و پسر


اين داستان درباره پسر بچه لاغر اندمي ‌است كه عاشق فوتبال بود.

 در تمام تمرين‌ها سنگ تمام مي‌گذاشت اما چون جثه اش نصف ساير بچه‌هاي تيم بود تلاش‌هايش به جايي نمي‌رسيد.در تمام بازي‌ها ورزشكار اميدوار ما روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما اصلا پيش نمي‌آمد كه در مسابقه اي بازي كند. اين پسر بچه با پدرش تنها زندگي مي‌كرد و رابطه ويژه اي بين آن دو وجود داشت. گر چه پسر بچه هميشه هنگام بازي روي نيمكت كنار زمين مي‌نشست اما پدرش هميشه در بين تماشاچيان بود و به تشويق او مي‌پرداخت. اين پسر در هنگام ورود به دبيرستان هم لاغر ترين دانش آموز كلاس بود. اما پدرش باز هم او را تشويق مي‌كرد كه به تمرين‌هايش ادامه دهد. گر چه به او مي‌گفت كه اگر دوست ندارد مجبور نيست اين كار را انجام دهد. اما پسر كه عاشق فوتبال بود تصميم داشت آن را ادامه بدهد. او در تمام تمرين‌ها تلاشش را تا حد نهایت انجام میداد  به اميد اينكه وقتي بزرگتر شد بتواند در مسابقات شركت كند. در مدت چهار سال دبيرستان او در تمام تمرين‌ها شركت مي‌كرد اما همچنان يك نيمكت نشين باقي ماند. پدر وفا دارش هميشه در بين تماشاچيان بود و همواره او را تشويق مي‌كرد. پس از ورود به دانشگاه پسر جوان تصميم داشت باز هم فوتبال را ادامه دهد و مربي هم با تصميم او موافقت كرد زيرا او هميشه با تمام وجود در تمرين‌ها شركت مي‌كرد و علاوه بر آن به ساير بازيكنان روحيه مي‌داد. اين پسر در مدت چهار سال دانشگاه هم در تمامي‌تمرين‌ها شركت كرد اما هرگز در هيچ مسابقه اي بازي نكرد. در يكي از روزهاي آخر مسابقه‌هاي فصلي فوتبال زماني كه پسر براي آخرين مسابقه به محل تمرين مي‌رفت مربي با يك تلگرام پيش او آمد. پسر جوان آرام تلگرام را خواند و سكوت كرد. او در حالي كه سعي مي‌كرد آرام باشد زير لب گفت: پدرم امروز صبح فوت كرده است. اشكالي ندارد امروز در تمرين شركت نكنم؟ مربي دستش را با مهرباني روي شانه‌هاي پسر گذاشت و گفت: پسرم اين هفته استراحت كن. حتي براي آخرين بازي در روز شنبه هم لازم نيست بيايي.روز شنبه فرا رسيد. پسر جوان به آرمي ‌وارد رختكن شد و وسايلش را كناري گذاشت. مربي و بازيكنان از ديدن دوست وفادارشان حيرت زده شدند. پسر جوان به مربي گفت: لطفا اجازه بدهيد من امروز بازي كنم. فقط همين يك روز را. مربي وانمود كرد كه حرف‌هاي او را نشنيده است. امكان نداشت او بگذارد ضعيف ترين بازيكن تيمش در مهم ترين مسابقه بازي كند. اما پسر جوان شديدا اصرار مي‌كرد. مربي در نهايت دلش به حال او سوخت و گفت: باشد مي‌تواني بازي كني. مربي و بازيكنان و تماشاچيان نمي‌توانستند آنچه را كه مي‌ديدند باور كنند. اين پسر كه هرگز پيش از آن در مسابقه اي بازي نكرده بود تمام حركاتش به جا و مناسب بود.

تيم مقابل به هيچ ترتيبي نمي‌توانست او را متوقف سازد. او مي‌دويد پاس مي‌داد و به خوبي دفاع مي‌كرد. در دقايق پاياني بازي او پاسي داد كه منجر به برد تيم شد. بازيكنان او را روي دستهايشان بالا بردند و تماشاچيان به تشويق او پرداختند. آخر كار وقتي تماشاچيان ورزشگاه را ترك كردند مربي ديد كه پسر جوان كه پسر جوان تنها در گوشه اي نشسته است. مربي گفت: پسرم من نمي‌توانم باور كنم. تو فوق العاده بودي. بگو ببينم چه طور توتنستي به اين خوبي بازي كني؟ پسر در حالي كه اشك چشمانش را پر كرده بود پاسخ داد: مي‌دانيد كه پدرم فوت كرده است. آيا مي‌دانستيد او نابينا بود؟ سپس لبخند كم رنگي برلبانش نشست و گفت: پدرم به عنوان تماشاچي در تمام مسابقه‌ها شركت مي‌كرد. اما امروز اولين روزي بود كه او مي‌توانست به راستي مسابقه را ببيند و من مي‌خواستم به او نشان دهم كه مي‌توانم خوب بازي كنم.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:37 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





مطالب گذشته

نامه ای از طرف خدا
زشت
ایمیل
حکیم و گربه
داستان چوپان
بیمار
مرد و چاله
سخنانی از دکتر علی شریعتی
داستان مرد خوشبخت
روحانی
دیب
زندگی
چند سخن از نادرشاه افشار
دکتر علي شريعتي چه می دانست
صد دلاری
داستان همسفر ناصر خسرو
نوبل
محاکمه رودولف اسلانسکی
دروغ سنج!
داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین