تبليغاتX
سخن دل








منوي اصلي



نويسنده



آرشيو ماهانه



پيوند وبلاگ



آمار وب



طراح قالب



حدیث روز




جملات خواندنی از بزرگان


اخلاق نیک

از بزرگی پرسیدند: بهترین چیزی که خداوند به بنده عطا می‌کند چیست؟ گفت: خلق نیکو

 

خاموشی

آورده‌اند که شخصی از بزرگی پرسید: کدام کار شایسته‌تر است؟ آن بزرگوار انگشت روی زبان و دهان نهاد یعنی خاموشی.

 

دوستی

به عیسی مسیح گفتند: با که نشست و برخاست کنیم؟ گفت با کسی که دیدارش خلق را به یاد شما آورد سخنش علم شما را زیاد کند و کردارش شما را به آخرت مشتاق‌تر سازد.

 

کم انگاشتن دانش خویش

حکیمی را گفتند: چه فضل است دانش تو را بر دانش کسی دیگر؟ گفت: آنکه همی دانم که دانش من اندک است.

 

تواضع

خردمندی چنین گفته است: هیچ نعمتی نیست که آن را حاسدی نباشد، مگر فروتنی.

 

ترک حسد

بزرگی گوید: شخصی را دیدم که 120 سال عمر کرده بود. گفتم: چه طولانی است عمر تو. گفت: حسد را ترک کردم عمرم طولانی شد.

 

انسانیت

از بقراط پرسیدند: انسانیت چیست؟ گفت: تواضع در وقت رفعت، عفو هنگام قدرت، سخاوت هنگام تنگدستی و بخشش بدون منت.

 

قناعت

عارفی گفت: هر که به آنچه دارد خرسند و راضی باشد، او را به هیچ چیز دیگر حاجت نیست!

 

خودشناسی

از حکیمی پرسیدند: بزرگترین عیب کدام است؟ گفت: آنکه کسی عیب خود را نشناسد.

 

سخاوت

از خردمندی پرسیده شد: هنری که همه عیب‌ها را بپوشاند کدام است؟ گفت سخاوت.

 

بخل

بزرگی را گفتند: عیبی که مجموع هنرها به واسطه آن مخفی می‌ماند چیست؟ جواب داد: بخل.

 

کتمان اسرار

حکیمی را گفتند: چه کنیم تا دشمنان ما کمتر شوند؟ گفت: کسی را از کار و حال خود آگاه نکنید.

 

خطر شیطان

عارفی به مریدی گفت: شیطان برای پدر و مادر تو (آدم و حوا) سوگند خورد که نصیحت‌گر آنان است و دیدی که با ایشان چه کرد؟ حال که به گمراهی تو سوگند خورده و خطاب به پروردگار گفته است به عزت و جلالت سوگند، که جملگی خلق را گمراه خواهم کرد، معلوم است که با تو چه می‌کند. اینک کمر همت ببند و خود را از مکر و فریبش برهان.

 

بدگمانی

از حکیمی پرسیدند: آنکه وضع حالی و مالیش از همه خراب‌تر است، کیست؟ گفت: کسی که از بدگمانی به احدی اطمینان ندارد و از بدرفتاری کسی به او مطمئن نیست! 

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 6:59 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




من و تو چیست؟من و من باشیم!


دو دلداده بر کنار دریایی راه میرفتند و با هم صحبت می داشتند. قضا را دلبر سیمین تن به دریا افتاد و در آب غوطه خورد. عاشق دلخسته، به شتاب خود را در آب افکند و شناکنان به یار رسید.

دلدار گلعذار که عاشق فداکار را در کنار خود دید گفت، ای جان عزیز، من که در آب افتادم و به گرداب در غلطیدم، تو دیگر چرا از سر جان برخاستی و خود را به آب افکندی؟! عاشق پاکدل پاسخ داد:

وقتی تو در آب افتادی، دیگر من باقی نماندم که بر ساحل ایستم. من که خود را از تو باز نمی شناسم، چگونه می توانم چون تو نباشم؟! تو آنگاه که در آب به زیر و بالا می رفتی و می آمدی، من در خود همین حال را به عیان می دیدم.

منهم به آب افتاده بودم و با امواج به زیر و بالا می رفتم و می آمدم... من دیگر خود در آب بودم، دیگر این سخن چیست که می گویی چرا خود را به آب افکندی؟...

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:56 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




چرا مسلمانان گناهکارند از دیدگاه خواجه نصیر الدین


و "خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان دربلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مراگفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه میکنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟ من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا براو باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند واز بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او
است.من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام .از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد . اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟ در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند : دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند . و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ..... از اسرار اللطیفه و الکسیله

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 9:24 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




پیرمرد


پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت . سالكي را بديد كه پياده بود

پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟

سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم مي‌كنند

پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي

سالك گفت : چرا ؟

پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند

سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟

پير مرد گفت : تا راست چه باشد

سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند

پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟

سالك گفت : نه

پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟

سالك گفت : ندانم

پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم

سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم

پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي

سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم

پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد

سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟

پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند

پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند

سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند

پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد

دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري

سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم

پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن

سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي

سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند

پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد

سالك روزي دگر بماند

پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت

سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش

پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم

سالك گفت : بر شنيدن بي تابم

پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي

سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم

پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد

سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد

پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود

سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم

پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي

سالك گفت : آري

پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو

سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟

پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است

سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟

پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي

سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود

پير مرد گفت : نيك گفتي . اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟

سالك گفت : همان كنم كه تو گويي

سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت

مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس

سالك گفت : چرا ؟

مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند

سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند

  مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن

  سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد

پير مرد گفت : چه ديدي ؟

  سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت

  پير مرد گفت : وقتي با دلي پر عشق در مردم بنگري آنان را آنگونه ببيني كه هستند نه آنگونه كه خود خواهي ...

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:13 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




گله شیطان


مردی راه گم کرده و از کاروان خوشبختی به دور مانده، روزی نزد پیری دل آگاه رفت. دید پیر به طریق درویشان، به ذکر نشسته و در به روی خود بسته است. خدا را می خواند و از او یاری می خواهد. در برابر پیر به ادب ایستاد و به تضرع گفت: ای راهنمای کسانی که در وادی حیرت مانده اند، مرا به راه راستان راهبر شو که شیطان ره دینم زد و همچون دغل پیشگان طرار، ایمانم را ربود. خاک بر سرم کرد و جانم را در افسوس و دریغ، به آتش کشید.

پیر روشندل، لب به خنده گشود و گفت: پیش از تو شیطان نزد من آمده بود و از تو شکایتها داشت، دست خود را از خاک پر می کرد و بر سر می ریخت و پی در پی می گفت: ای پیر طریقت، دنیا سر به سر از من است. هر آنچه در دنیاست به من تعلق دارد. یکی از دوستان تو، دنیای مرا، مال مرا، ملک مرا، از من گرفته و از دستم بیرون کشیده است، من هم به ناچار ره دینش زدم و دین و ایمانش را ربوده ام. به او بگو که دنیای مرا به من باز گذارد تا دست از دینش بشویم و ایمانش را به سویش بازگردانم. دین او در گرو دنیاست، آنکه دل به دنیا بسته، باید بداند که شیطان هم در کمین دینش نشسته است.

 

مالک دینارٰ   را  گفت  ای  عزیز               من ندانم حال خود چونی تو نیز

گفت بر خوان خدا نان میخورم                پس همه  فرمان  شیطان میبرم

مالک دینار  گفت  ای  نیک مرد               کم چو تو شیطان کسی را صیدکرد

دینت از ره بردو لاحولیت نیست               از مسلمانی بجز قولیت  نیست

ای  ز غفلت  غرقه ی  دریای  آز              می ندانی کز چه میمانی تو باز

هر  دو  عالم  در  لباس  تعزیت                اشک میبارند  و  تو  در  معصیت

حب  دنیا  ذوق   ایمانت   ببرد                 آرزوی   این  و  آن  جانت   ببرد

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 13:0 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




آنچه می اندیشیم


«امت فاکس» نويسنده و فيلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمريکا براي اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرويس رفت ...

 وي که تا آن زمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت که از او پذيرايي شود.

اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.

از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!

وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:

«من حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟!»

مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است !!!»

 سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:

« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد...! »

امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.

اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است :

همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم ...؟!!

در حالی که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم...

 از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد/مسعود لعلي 

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 12:57 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




عصبانیت و عشق


استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟

 

شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

 

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

 

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد...

 

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

 

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

 

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

 

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر نگاه مي‌کنند!

اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:27 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




بازی


شهري بود كه در آن همه چيز ممنوع بود. و چون تنها چيزي كه ممنوع نبود بازي الك دولك بود، اهالي شهر هر روز به صحراهاي اطراف مي‌رفتند و اوقات خود را با بازي الك دولك مي‌گذراندند. و چون قوانين ممنوعيت نه يكباره بلكه به تدريج و هميشه با دلايل كافي وضع شده بودند، كسي دليلي براي گله و شكايت نداشت و اهالي مشكلي هم براي سازگاري با اين قوانين نداشتند. سالها گذشت. يك روز بزرگان شهر ديدند كه ضرورتي وجود ندارد كه همه چيز ممنوع باشد و جارچي‌ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه مي‌توانند هر كاري دلشان مي‌خواهد بكنند.جارچي‌ها براي رساندن اين خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالي شهر رفتند و با صداي بلند به مردم گفتند:"آهاي مردم!آهاي...!بدانيد و آگاه باشيد كه از حالا به بعد هيچ كاري ممنوع نيست."مردم كه دور جارچي‌ها جمع شده بودند، پس از شنيدن اطلاعيه، پراكنده شدند و بازي الك دولك‌شان را از سر گرفتند.جارچي‌ها دوباره اعلام كردند:"مي‌فهميد؟شما حالا آزاد هستيد كه هر كاري دلتان مي‌خواهد ، بكنيد."اهالي جواب دادند:"خب!ما داريم الك دولك بازي مي‌كنيم."جارچي‌ها كارهاي جالب و مفيد متعددي را به يادشان آوردند كه آنها قبلا انجام مي‌دادند و حالا دوباره مي‌توانستند به آن بپردازند. ولي اهالي گوش نكردند و همچنان به بازي الك دولك‌شان ادامه دادند؛بدون لحظه‌اي درنگ.جارچي‌ها كه ديدند تلاش‌شان بي‌نتيجه است، رفتند كه به امرا اطلاع دهند.امرا گفتند:"كاري ندارد! الك دولك را ممنوع مي‌كنيم."آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همه امراي شهر را كشتند و بي‌درنگ برگشتند و بازي الك دولك را از سر گرفتند .
شاه گوش مي‌كند
ايتالو كالوينو

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 16:23 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




وقت اضافه برای خدا


چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

·     چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

·         چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت  می گذره!

·     چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

·     چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

·         چقدر خنده داره که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه !

·     چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

·         چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

           ·     چقدر خنده داره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می کنیم!

·     چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!

·     چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می کنیم!

·         خنده داره اینطور نیست؟

·         دارید می خندید ؟

·         دارید فکر می کنید؟

·         این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

·     آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی ها را از لیست خود پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

·         این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 9:59 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




پند لقمان


روزي لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند مي دهم که کامروا شوي.

- اول اين که سعي کن در زندگي بهترين غذاي جهان را بخوري!
- دوم اين که در بهترين بستر و رختخواب جهان بخوابي.
- و سوم اين که در بهترين کاخها و خانه هاي جهان زندگي کني. 

پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟ 

لقمان جواب داد:
- اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
- اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهنرين خوابگاه جهان است.
- و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:2 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




کوسه


دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد:

اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟

اقاي كي گفت:البته ! اگر كوسه ها ادم بود ند

توي دريا براي ماهي ها جعبه هاي محكمي ميساختند

همه جور خوراكي  توي آن ميگذاشتند

مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد

هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند

براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد

گاهگاه مهماني هاي بزرگ بر پا ميكردند...

چون كه :

گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است !!!

  براي ماهي ها مدرسه ميساختند

وبه انها ياد ميدادند

كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند !!!

درس اصلي ماهيها اخلاق بود !

به انها مي قبولاند ند كه :

زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خود را در تقد يم يك كوسه كند !!!

 به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند

وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند

اينده يي كه فقط از راه  اطاعت به دست ميايد !!!

 اگر كوسه ها ادم بودند

در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت

از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند

ته دريا نمايشنامه ای روي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان

شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند !

همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده اي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند ...!

در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي ا موخت :

  "زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 6:59 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




شیخی در تاریکی


روزگاری بود که  بر دل شیخٰ ، نوری ره نمی جست; دلش تاریک و جانش تباه شده بود. از بسیاری اندوه، سر به صحرا گذاشت. پیری دید روستایی که هاله ای از نور بر گرد سرش دایره بسته و بر دشت و صحرا پرتو افکنده است. شیخ نزد پیر رفت و سلام داد و کرنش کرد; آنگاه گفت: ای پیر، جانم به ظلمت افتاده و روزگاریست که تابشی بر دلم رخنه نینداخته است; سبب چیست؟ پیر روستایی گفت:

ای شیخ اگر فاصله ی زمین و آسمان را پر از ارزن کنند و مرغی نه یکبار بلکه صد بار، نه یک سال بلکه هزار سال ارزن بچیند و این کار باز از سر گیرد، گوهر شب چراغ زود باشد که از این مرغ ارزن چین، پدید آید. ای شیخ بزرگ هنوز در طلب به جائی نرسیده ای، که دلت را فروزان می خواهی. در این وادی گام بزن، راه رفته از سر گیر، برو همچنان برو، بگذار سالی بگذرد. دگرباره راه از سر گیر، برو همچنان برو، بگذار صد سالی در رفتن بگذرد. آنگاه به دلت بنگر، اگر به صفا نشسته بود بدان که خانه ی خدا خواهد شد و اگر آن نور ندیدی، باز هم در وادی طلب گام بزن، راه رفته از سر گیر،برو همچنان برو... ای شیخ در این وادی دستگیرت بردباری و شکیب است; بدینسان ناشکیبایی، پرده به روی راز کشد و اسرار را در پرده فرو پیچیده تر گرداند، از راه بازمانی و به پرتگاه در افتی. طالب کوی یار باید صبری به ستبری کوه داشته باشد; از راه نهراسد; از رفتن باز نایستد; از رنج راه نگریزد; برود همچنان برود; با اینهمه، از بردباری چوبدستی سازد، آن را به دست گیرد و با آن تکیه زند و در وادی طلب به تکاپو پردازد. یار را جستجو کند; از این کوی بدان کوی رود; از این برزن خود را بدان برزن اندازد; کو بکو، کوچه به کوچه، در به در، در پی مطلوب روز بگذارد آنگاه باشد که آن نور دریابد.

 

طالبان را صبر می باید  بسی           طالب   صابر  نیفتد  هر کسی

تا طلب  در اندرون  ناید  پدید            مشک در نافه ز خون ناید پدید

ازدرونی چون طلب بیرون رود           گرهمه گردون بود درخون رود

گر طلب نبود ز مرداران  بود             بلکه همچون صورت بیجان بود

هرکه را نبود طلب حیران بود           حاش لله  صورت  بی جان  بود

هرکه را نبود طلب، مرداراوست        زنده  نبود صورت دیوار اوست

گر به دست آید تو را گنج گهر           در طلب  باید که  باشی  گرم تر

آنکه از گنج  گهر خرسند شد            هم  بدان گنج  و گهر در بند  شد

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 6:54 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




چه کنم؟


یکی از پیران طریقت با یکی از پیروانش به سفر رفته بود، مرید کیسه ای زر داشت که اندک اندک اندوخته بود و از پیر، پنهانش نگاه می داشت. پیر از حال مرید با خبر بود، ولی چون می دید مرید راز از او می پوشاند، او نیز چیزی در این باره نمی گفت و این خود مرید را به اشتباه انداخته بود و به خیالش نمی رسید که پیر از حالش با خبر باشد.

این دو، مرید و مراد، همچنان به راهی که در پیش داشتند می رفتند، تا بر سر دو راهی رسیدند. بر سر یکی از دو راه تخته ای به زمین فرو شده دیدند که بر آن خطی کنده شده بود که چنین معنی میداد:

زنهار از این راه مروید که دزدان در کمینند و از آن راه دیگر بروید که در امانید. پیر به دو راهی که رسید قدم در راه خطرناک نهاد.

ناگهان مرید را، رنگ از رخساره پرید و پیکرش به لرزه درآمد. رو به سوی مراد کرد و گفت: ای رهنمون راه حق، از این راه مرو که بسی خطرها به دنبال دارد و جان عزیزت «خدای ناخواسته» به خطر می افتد.

پیر پاکدل را خنده ای بر لب نشست و با صدائی آرام و آهنگی درآمیخته به مهربانی گفت: نور دیده ی من، آن زر که پنهان کرده ای، به مغاکی بیفکن، تا دلت از بیم دزدان آسوده شود. این اندک مایه زر که همراه داری خانه ی شیطان شده و ابلیس را در پی ات انداخته است. زر بپرداز تا خانه ی جانت از دیو آز خالی شود و آرامش جایگزین پریشانی گردد. ای فرزند دلبند، زر تو را گمراه کرده و از همین روست که نمی دانی به کدام راه باید بروی و از کدام راه پرهیز کنی.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:3 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




زهری که نوشدارو شد


پادشاهی بود بزرگوار و بزرگمنش، که به چاکران مهربان بود و هرگز آنان را دل آزرده نمی ساخت. روزی بر سر آن بود که میوه ای بخورد و از آن لذت برگیرد. میوه به دست گرفت و آن را ببرید و چون خواست آن را به دهان گذارد، ناگهان نگاهش به نگاه یکی از چاکرانش که در کنارش ایستاده بود، بیفتاد; چاکر را چشم در میوه دید; میوه به چاکر داد و از او خواست که هم در حضور او بخورد; چاکر میوه گرفت و با اشتیاقی فراوان به خوردن آن پرداخت و چنان از خوردن آن میوه به لذت درآمد، که شهریار را هوس برانگیخته شد و لختی از آن میوه از چاکر بگرفت و به دهان گذارد; میوه چنان تلخ بود که سلطان سخت رنجه شد و از کار چاکر که میوه ای بدان تلخی را چنین روی ترش ناکرده، می خورد، در عجب شد; از چاکر پرسید مگر این میوه که می خوردی تلخ نبود؟ چاکر پاسخ داد: روزگار شهریار دراز باد! تلخ بود سخت هم تلخ بود; اما چاره چه بود! میوه از دست شهریار بزرگوار خود گرفته بودم; مرا فکر عنایت سلطان چنان در خود گرفته بود که تلخی را نمی فهمیدم و با لذت میوه ی تلخ را می خوردم و اگر سخن به راستی می خواهی، خدا را بسوگند یاد می کنم که هرگز اندیشه ی تلخی آن نمی کردم.

چون ز دستت هردمم گنجی رسد        کی بیک تلخی مرا رنجی رسد

چون شدم در زیر نعمت پست تو          کی مرا تلخی  رسد از دست تو

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:2 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





مطالب گذشته


عشق دخترک
زن و ببر
قهرمان
فیل و درخت
پرسیدم و او جواب داد
به یاد روزهای خوش گذشته
نظارت خداوند
يه دوست معمولي و يه دوست واقعي
علت داد زدن
ناصرالدین شاه و حرم سرا
آهنگر مرد خدا
فوتبال
دروغهای مادرانه
مکر زنان
تصادف
نامه ای از طرف خدا
زشت
ایمیل
حکیم و گربه