تبليغاتX
سخن دل








منوي اصلي



نويسنده



آرشيو ماهانه



پيوند وبلاگ



آمار وب



طراح قالب



حدیث روز




زندگی


هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره‌ي ويلان را از ياد نمي‌برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي‌کنم، به ياد ويلان مي‌افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه‌ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي‌گرفت و جيبش پر مي‌شد، شروع مي‌کرد به حرف زدن ...

روز اول ماه و هنگامي‌که که از بانک به اداره برمي‌گشت، به‌راحتي مي‌شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود. 

ويلان از روزي که حقوق مي‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي‌کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي‌کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش.

من يازده سال با ويلان هم‌کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي‌شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي‌کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.

کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي‌اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟ 

هيچ وقت يادم نمي‌رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره‌اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟  

بهت زده شدم. همين‌طور که به او زل زده بودم، بدون اين‌که حرکتي کنم، ادامه دادم:

همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!

ويلان با شنيدن اين جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟

با درماندگي گفتم: آره، .... نه، ... نمي دونم !!!

 

ويلان همين‌طور نگاهم مي‌کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ...

 حالا که خوب نگاهش مي‌کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله‌اي را گفت. جمله‌اي را گفت که مسير زندگي‌ام را به کلي عوض کرد.

ويلان پرسيد: مي‌دوني تا کي زنده‌اي؟

جواب دادم: نه !

ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني.

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 9:34 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




چند سخن از نادرشاه افشار


میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند . نادر شاه افشار

 

سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام . نادر شاه افشار

 

تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم . نادر شاه افشار

 

باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ . نادر شاه افشار

 

از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است .. نادر شاه افشار

 

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . نادر شاه افشار

 

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود . نادر شاه افشار

 

وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند . نادر شاه افشار

 

هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند … نادر شاه افشار

 

شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است . نادر شاه افشار

 

فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود . نادر شاه افشار

 

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . نادر شاه افشار

 

هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است . نادر شاه افشار

 

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم . نادر شاه افشار

 

برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم . نادر شاه افشار

 

گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند . نادر شاه افشار

 

کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم . نادر شاه افشار

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 2:55 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




دکتر علي شريعتي چه می دانست


من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.
«  دکتر علي شريعتي  »

 

به سه چيز تکيه نکن   ،   غرور، دروغ و عشق.   آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد .  

«  دکتر علي شريعتي »   

 

و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين وشيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند ودر قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛ سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...  و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است.

دکتر علي شريعتي

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي....   براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني...   در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو....  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد
و تو نگراني كه كودك دختر نباشد....   او بي خوابي مي كشد و تو خواب
حوريان بهشتي را مي بيني...               او مادر مي شود و همه جا مي
پرسند  نام  پدر .....

دکتر شريعتي : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .
دکتر شريعتي

 

اگر مثل گاو گنده باشي، ميدوشنت ، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟

هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:39 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




صد دلاری


یک سخنران معروف در مجلسی ، یک اسکناس صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت!

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم کاری بکنم.

 و سپس در برابر نگاه‏های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟!

 و باز دستهای حاضرین بالا رفت...

  این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی زمین کشید!

بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!

و باز دست همه بالا رفت!!!

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید...

 و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین‏طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک ‏آلود میشویم و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم، ولی اینگونه نیست و صرف‏نظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 9:28 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




داستان همسفر ناصر خسرو


ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود.

شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه‌های شب صدای فریاد  و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.

مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.

ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.

ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود...

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت.

اندیشمند بزرگ می‌گوید: “سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو  و  در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشه‎های سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود. ”

شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.   

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:40 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




نوبل


آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل ازمردن، آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!"

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد.  پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و  پیشرفت‌های صلح آمیز شود.  

امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم . او امروز، هویت دیگری دارد.

  

یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 13:12 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




محاکمه رودولف اسلانسکی


یک دادگاه نمایشی علیه برخی از اعضای حزب کمونیست چکسلواکی (کی‌اس‌سی) بود که گمان می‌رفت روش رهبر یوگوسلاوی ژوزف تیتو را در پیش گرفته‌اند و در 10 نوامبر 1952 انجام گرفت. در این نمایش رودولف اسلانسکی دبیرکل حزب کمونیست چکسلواکی به همراه 13 نفر دیگر از رهبران حزب که 11 نفرشان یهودی بودند به اتهام همکاری در یک توطئه‌ی صهیونیستی-تروتسکی‌ای-تیتویی محاکمه و محکوم شدند. 11 نفر اعدام گردیدند و 3 نفر به حبس ابد محکوم شدند.*

این محاکمه در نتیجه‌ی شکاف در رهبری حزب کمونیست انجام شد و بخشی از پروژه‌ی تحت القایِ استالین برای تصفیه‌ی نیروهای “غیروفادار” در احزاب کمونیست کشورهای اروپای مرکزی و همینطور پاکسازی یهودیان از کادر رهبری احزاب کمونیست بود. کلمنت گوتوالد رئیس جمهور چکسلواکی و رهبر حزب کمونیست که نگران حذف شدن خود بود تصمیم گرفت اسلانسکی را قربانی کند. همکار قدیمی و دوست خود او که مقام دوم در حزب بود، بقیه افراد به نحوی انتخاب شده بودند که به شکلی واضح تهدید را به گوش گروه‌های مختلف برساند. دراین میان دو سادیست جنایتکار هم برای طبیعی‌تر به نظرآمدن نمایش انتخاب شدند

 

رودولف اسلانسکی در هنگام شنیدن حکم اعدام دادگاه نمایشی نوامبر 1952

محاکمه و ارعاب ِ در پی ِ آن، بنا به دستور مسکو توسط مشاوران شوروی برنامه‌ریزی و رهبری شد، یعنی همان کسانی که توسط خود گوتوالد و اسلانسکی و با کمک پرسنل سازمان امنیت چکسلواکی و به دنبال محاکمه لازلو رائیک در بوداپست (سپتامبر 1949) به چکسلواکی دعوت شده بودند.

همه کسانی که محاکمه شدند به تمامی اتهامات وارده اعتراف کردند (تحت فشار شدید شکنجه) و محکوم به مجازات شدند. مردم (!) چکسلواکی پتیشنی را امضا کردند که خواستار مجازات مرگ برای خائنین بود. رفتار وحشیانه‌ای که با این افراد گردید روشی برای نمایش این بود که هیچ چیز جلودار حزب کمونیست نیست و معاندان انتظار کوچکترین شفقتی را نباید داشته باشند.

پس از مرگ استالین در 1953 کم‌کم سبعیت شکنجه‌ها کاهش پیدا کرد و قربانیان دادگاه از جمله افرادی که از محاکمه‌ی پراگ جان به دربرده بودند، یکی پس از دیگری عفو گرفتند. یکی از این افراد آرتور لاندن معاون وزیر امور خارجه بود که محکوم به حبس ابد شده‌بود. او کتابی به نام اعتراف نوشت که سال‌ها بعد دست‌مایه فیلمی بسیار دیدنی به همین نام از فیلمساز شهیر یونانی کنستانین کوستا گاوراس گردید. کارگردانی که آثار ارزشمند دیگری درباره‌ی دیکتاتوری‌ها، در دیگر نقاط جهان از جمله سه فیلم مشهور زد درباره رژیم دیکتاتور یونان، حکومت نظامی در باره رژیم اروگوئه و جعبه‌ی موسیقی درباره یک جنایاتکار ِ فاشیست مجار را در فیلموگرافی خود دارد و جالبی همه‌ی این آثار شباهت لحظه به لحظه سکانس‌های فیلم‌های او با سکانس‌های زندگی ماست. این فیلم با نقش‌آفرینی ایو مونتان در نقش آنتون لودویک (همان آرتور لاندن) و سیمون سینیوره در نقش همسرش ساخته شد. فیلم بیانیه‌ای بسیار قوی در محکومیت توتالیتاریسم و به خصوص استالینیسم است.

آنتون لودویک معاون وزیر امور خارجه چکسلواکی کمونیست متوجه می‌شود که تحت نظر و تعقیب است. روزی او توسط سازمانی که خود را بالاتر از قدرت حاکمه معرفی می‌کند دستگیر و به زندان می‌افتد، او ماه‌ها و بدون اینکه بداند برای چه، درسلول انفرادی نگه داشته می‌شود و در نهایت تحت فشار روش‌های شستشوی مغزی از جمله محرومیت از خواب برای روزهای متوالی و دارو کم‌کم حاضر می‌شود که به جرم‌های خیالی و خیانت اعتراف کند و حتی این اعترافات را در دادگاه عمومی تکرار کند. فیلم به خوبی نشان می‌دهد که چگونه شکنجه و فشار روانی در دوره‌ی بازجویی باعث می‌شود که یک کارمند عالیرتبه وفادار به نظام به خیانت معترف گردد

ایو مونتان در نمایی از اعتراف

شاید یکی از به یاد ماندنی‌ترین صحنه‌های این فیلم صحنه‌ای از نمایش دادگاه است که یکی از متهمان درباره‌ی اینکه چقدر در زندان به او خوش گذشته و چقدر همه چیز بر وفق مرادش بوده‌است سخن می‌گوید که ناگهان شلوارش به خاطر کاهش وزن شدید ناشی از بی‌غذایی از پای او می‌افتد و این اتفاق باعث منفجر شدن حضار در دادگاه از خنده می‌شود و به بهترین شکل پرده از این نمایش سرتاسر دروغ برمی‌دارد. بعد می‌بینیم که این فرد که قرار بوده جز حبس ابدی‌ها باشد به خاطر همین اتفاق و به همین سادگی در بین اعدامی‌ها قرار می‌گیرد.

دیدن این فیلم بسیار تاثیرگذار را به همه‌ی توصیه می‌کنم تا کمی بیشتر با شیوه‌های که همچنان هم مورد استفاده قرار می‌گیرند آشنا شوند و به قضاوتی منصفانه‌تر درباره قربانیان این شیوه‌های توتالیتریستی برسند. اما چیزی که این میان باید درس عبرتی برای همه‌ی ما باشد این است که چنین شیوه‌‌هایی دیر یا زود گریبان همه‌ی کسانی را که روزی همین روش‌ها را بر دیگران روا داشتند و آنانی که در مقابل اجرای این روش‌ها بر دیگران، لبخند رضایت و شادمانی زدند و یا حتی سکوت پیشه کردند خواهد گرفت

 

* فهرست افراد محاکمه شده (تلفظ اسامی به احتمال زیاد نادرست است):

رودولف اسلانسکی دبیرکل کی‌اس‌سی (اعدام)
ولادیمیر کلمنتیس وزیر امور خارجه (اعدام)
اوتو فیشل معاون وزارت دارایی (اعدام)
ژوزف فرانک معاون دبیرکل کی‌اس‌سی (اعدام)
لودویک فرژکا رئیس کمیته‌ی اقتصادی صدرات اعظم (اعدام)
بدریچ ژمیندر رئیس بخش بین‌المللی دبیرخانه حزب (اعدام)
رودولف مارگولیوس معاون وزارت تجارت خارجی (اعدام)
بدریچ ریچین معاون وزرات دفاع (اعدام)
آندری سیمونه سردبیر روده پراوا – روزنامه رسمی حزب کمونیست چکسلواکی – (اعدام)
اوتو اشلینگ دبیر منطقه‌ای حزب کمونیست چکسلواکی (اعدام)
کارل شواب معاون وزارت امنیت داخلی (اعدام)
واورو هاژو معاون وزارت امور خارجه (حبس ابد)
اوژن لوبل معاون وزارت تجارت خارجی (حبس ابد)
آرتور لاندن معاون وزارت امور خارجه (حبس ابد)

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:49 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




دروغ سنج!


یک نفر می میرد و به جهان آخرت می رود . در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود. از یکی از فرشتگان می پرسد "این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟
فرشته پاسخ می دهد :"این ساعت ها ساعت های دروغ سنج هستند و هر کس روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگو ید عقربه ی ساعت یک درجه جلوتر میرود"
مرد گفت :"چه جالب آن ساعت کیه؟!"
فرشته پاسخ داد :"مادر ترزا او حتی یک دروغ هم نگفته بنابراین ساعتش اصلاٌ حرکت نکرده است
وای باور کردنی نیست . خوب آن ساعت کیه؟"
فرشته پاسخ داد :"ساعت آبراهام لینکلن(رئیس جمهور سابق آمر یکا) عقربه اش دوبار تکان خورد!
خیلی جالبه راستی ساعت احمدی نژاد کجاست ؟
فرشته پاسخ داد : آن در اتاق کار سرپرست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:29 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin




داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین


روز قبل از اعدام،خلیفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را درشهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند وی را ببینند. بنا بر نظر یكی از درباریان قرار برآن شد كه وی را سوار بر پیلی كرده در شهر بگردانند. پیل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختی زنانه و بسیارزننده و تحقیركننده برآن نشاندند و درشهر به گردش درآوردند. پس ازآن مراسم اعدام بابك با سروصدای بسیار زیاد با حضور شخص خلیفه برفراز سكوی مخصوصی كه برای این كار دربیرون شهر تهیه شده بود، برگزار شد. برای آنكه همه‌ی مردم بشنوند كه اكنون دژخیم به بابك نزدیك میشود و دقایقی دیگر بابك اعدام خواهد شد، چندین جارچی در اطراف و اكناف با صدای بلند بانگ میزدند نَوَد نَوَد این اسمِ دژخیم بود و همه اورا میشناختند

ابن الجوزی مینویسد كه وقتی بابك را برای اعدام بردند خلیفه  دركنارش نشست و به او گفت: تو كه  اینهمه استواری نشان میدادی اكنون خواهیم دید كه طاقتت دربرابر مرگ چند است!

 بابك گفت: خواهید دید. چون  یك دست بابك را به شمشیر زدند،  بابك با خونی كه از بازویش فوران میكرد صورتش را رنگین كرد. خلیفه ازاوپرسید: چرا چنین كردی؟ بابك گفت:  وقتی دستهایم را قطع كنند خونهای بدنم خارج میشود و چهره‌ام زرد میشود، و تو خواهی پنداشت كه رنگ رویم از ترسِ مرگ زرد شده است.  چهره‌ام را خونین كردم تا زردیش دیده نشود به این ترتیب دستها و پاهای بابك را بریدند . چون بابك برزمین  درغلتید، خلیفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتی كه این حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. پس ازآن چوبه‌ی داری در میدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ی بابك را بردار زدند، و سرش را خلیفه به خراسان فرستاد 

آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی )

 چنین بوده است :

تو این معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهد داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد .

من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند مازیار هنوز مبارزه میکند و صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند

اما تو ای افشین . . . در انتظار

و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده  شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود  :

" پاینده ایران  "

روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه  کردن بدنش در تاریخ  2  صفر سال  223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است اعدام بابك چنان واقعه‌ی مهمی تلقی شد كه محل اعدامش تا چند قرن دیگر بنام  خشبه‌ی بابك  یعنی  چوبه‌ی دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پایتخت دولت عباسی بود شهرت همگانی داشت و یكی از نقاط مهم و دیدنی شهر تلقی میشد برادر بابك یعنی آذین را نیز خلیفه به بغداد فرستاد و به نایبش در بغداد دستور نوشت كه اورا مثل بابك اعدام كند. طبری مینویسد كه وقتی دژخیمْ دستها و پاهای برادر بابك را می‌بُرید، او نه واكنشی از خودش بروز میداد و نه فریادی برمی‌آورد. جسد این مرد را نیز در بغداد بردار كردند.(تاریخ ایران-دکتر خنجی) معتصم  خلیفه عباسی ،چنانکه نظام الملک در سیاست نامه خود می نویسد به شکرانه آنکه سه سردار مبارز ایرانی،بابک ، مازیار وافشین رو که هر سه آنها به حیله اسیر شده بودند به دار آویخته بود،مجلس ضیافتی ترتیب داده بود که در طول آن 3 بار پیاپی مجلس را ترک گفت و هربار ساعتی بعد برمی گشت.در بار سوم در پاسخ حاضران که جویای علت این غیبت ها شده بودند فاش کرد که در هر بار با یکی از دختران پدر کشته این سه سردار همخوابگی کرده و بکارت آنان را گرفته است،و حاضران و او از این بابت به نماز ایستادند و خداوند را شکر گفتند. (تولدی دیگر-شجاع الدین شفا).

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 8:52 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





مطالب گذشته


عشق دخترک
زن و ببر
قهرمان
فیل و درخت
پرسیدم و او جواب داد
به یاد روزهای خوش گذشته
نظارت خداوند
يه دوست معمولي و يه دوست واقعي
علت داد زدن
ناصرالدین شاه و حرم سرا
آهنگر مرد خدا
فوتبال
دروغهای مادرانه
مکر زنان
تصادف
نامه ای از طرف خدا
زشت
ایمیل
حکیم و گربه