• نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 7:44 - یکشنبه پنجم مرداد 1393

دانایی را پرسیدند: چه وقت برای ازدواج پایدار مناسب است؟ دانا گفت: زمانی که شخص توانا شود! پرسیدند: توانا از لحاظ مالی؟ جواب داد: نی! گفتند: توانا از لحاظ جسمی؟ گفت: نی! پرسیدند: توانا از لحاظ فکری؟ ...

جواب داد: نی! پرسیدند: خود بگو که ما را در این امر دیگر چیزی نیست! دانا گفت: زمانی یک شخص می تواند ازدواج پایدار نماید که اگر تا دیروز نانی را به تنهایی می خورد امروز بتواند آن را با دیگری نصف نماید بدون آنکه اندکی از این مسئله ناراحت گردد!


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 6:30 - یکشنبه یکم اردیبهشت 1392

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...

پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟

پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...

 

از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.

حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..

خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.

حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.

همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..

شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..

جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.

حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.

یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.

 

این، افسانه یا داستان نیست,

آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...

 


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 9:46 - دوشنبه هفتم اسفند 1391

شما فکر مي کنيد مردم چه زماني ساکت خواهند شد ؟

به محض اينکه کارپيدا کنيد يا زماني که يک اتومبيل بخريد ؟

ممکن است به نظرتان برسد که با خريدن خانه نو ، پاسخ دادن به اولين خواستگار يا رفتن به دانشگاه مي توانيد نظر ديگران را در مورد خودتان تغيير دهيد . اما اين درست بزرگ ترين اشتباه شماست ، نظر ديگران مال ديگران است ، حتي اگر در مورد شما باشد

بسياري از گرفتاري ها و مشکلات آدم هاي « دهان بين » از جايي شروع مي شود که آنها مبناي زندگي شان را بر اساس خوشايندي و راضي شدن ديگران مي گذارند .

خيلي از ما عادت داريم خودمان و نزديکان مان را دچار عذاب کنيم تا مطابق با خواست هاي ديگران زندگي کنيم ، در حالي که چنين چيزي به هيچ وجه صحيح نيست

اگر فقير باشيد ، ديگران به فقر شما خواهند پرداخت و در صورتي که ثروتمند شويد ، آنها به چگونگي کسب اين ثروت بند خواهند کرد !

وقتي بيکاريد ، آنها با بيکاري شما مشکل دارند و هنگامي که صاحب شغل مي شويد ، کم و کيف آن را جويا مي شوند !

در شرايطي که قصد ازدواج داريد ، حتماً در مورد سن شما اختلافات زيادي بين مردم به وجود مي آيد و در حالي که همچنان مي خواهيد مجرد بمانيد ، باز هم افراد زيادي هستند که مي توانند در اين مورد ، ساعت ها به مجادله بپردازند

مشکل از جايي شروع مي شود که ما از « مردم » يا « ديگران » تعريف خاصي نداريم و اغلب سعي مي کنيم آنها را راضي نگه داريم .

در واقع « ديگران » شامل آدم هاي جورواجور و متفاوتي با سن و جنس مختلف ، ميزان تحصيلات و آگاهي اجتماعي گوناگون ، عقايد و سلايق ناهمگون و تفکرات متنوع مي شود .

با اين وجود مطلقاً محال است که کسي بتواند در آن واحد با نوع و سبک زندگي اش ، همه مردم را با افکار متفاوت و حتي متضاد راضي نگه دارد

آدم هاي «دهان بين » همان گروه از انسان هايي هستند که هيچ گاه نمي توانند زندگي راحتي داشته باشد .

هر چقدر خانه آنها بزرگ باشد ، افرادي پيدا خواهد شد که با سخنان شان آنها را تحريک به تهيه خانه بزرگ تري کنند و به همين ترتيب وقتي که آنها بزرگ ترين خانه ي شهر را از آن خود کردند ، ناگهان با آدم هايي روبه رو مي شوند که از آنها مي پرسند : « اوووه ! خانه به اين بزرگي را مي خواهي براي چه کني؟!»

بنابراين زندگي براي آدم هايي که نظر ديگران براي شان بيش از اندازه مهم است ، هيچ گاه روي خوش نخواهد داشت

آن طوري زندگي کنيد که خودتان دوست داريد .

دور و برتان را نگاه نکنيد ، با خود شما هستيم . سعي کنيد خودتان از زندگي راضي باشيد و بيهوده تلاش نکنيد که ديگران را راضي نگه داريد .

ديگران هزار جور فکر دارند و حتي اگر خودتان را حلق آويز هم کنيد ، نمي توانيد در آن واحد همه آنها را راضي نگه داريد .

آن داستان قديمي پيرمرد و پسرک و قاطرشان را که به ياد داريد يا شايد لازم است دوباره براي تان نقل کنيم ؟

سخن روز : در سـن هـشـتـاد و سـه سـالگی از " فـرانک لـويـد رايـت" مـعـمـار بـزرگ و  نـامـدار پـرسـيـدنـد :
ازمـيـان كـارهـای بـزرگـی كه انـجـام داده ایـد ؛ كـدام را بـيـشـتـر می پـسـنـدیـد ؟
او پـاسـخ می دهـد : كـار بـعـدی را ...!


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 7:5 - سه شنبه بیست و هشتم آذر 1391

تنها شخصی که می شناسم ، که معقول و سنجیده رفتار می کند خیاطم است.
او هر بار که مرا می بیند از نو اندازه گیری می کند.بقیه به عقاید و معیارهای کهنه خود پایبند هستند و انتظار دارند من خود را با آنها هماهنگ کنم.

جورج برنارد شاو

.
.
.
.

پسری از مادرش پرسید :
چگونه خواهم توانست برای خودم زنی نجیب و لایق پیدا کنم ؟
مادر پاسخ داد:
نگران پیدا کردن زنی لایق و نجیب نباش
روی مردی لایق و نجیب ماندن تمرکز کن
.
.
.
.

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟

گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم

3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم
4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 7:33 - دوشنبه دوازدهم تیر 1391

با آدم ضعيف تر از خودت تا حالا پينگ پونگ بازي كرده ايد؟

منظورم اينايي هستن كه تازه راكت به دست شدن و چند ساعتي مربي داشته اند و تازه از استايل واليبال اومدن تنيس روي ميز (با راكت اسپك مي زنن) خيلي جالبه اينا چون بد بازي ميكنند ،  نمي توني ببريشون و اصلا هم مهم نيست مهارتت ! طرف داره يه بازي ديگه مي كنه و تو هم زده كه داره پينگ پنگ بازي مي كنه ... من تو عملا تو اين توهم وقتمون حروم ميشه و اتفاق بدتر اينه كه وقتي با يه آدم حسابي ميشيني پاي بازي ميبيني مهارتت خيلي كم شده و طول مي كشه برسي به اصل بازي خودت!

اينا رو نوشتم تا بگم حرف اصليم را

وقتي با يه آدم كم فهم معاشرت مي كني يا خودشو به نفهمي مي زنه

وقتي با يه آدم خاله زنك دم به دم ميشي

وقتي با يه آدم احمق دمخور ميشي كه قضاوتهاي عجيب و غريب و خرافي داره و تحملش ميكني ، وقتي با يه روبرو ميشي كه دغدغه هايش (مسكن و رستوران و لباس برند و ... )

ديگه انتظار نداشته باش كه از حروم شدن وقتت غصه بخوري

از جا درجا زدنت هم خجالت نمي كشي

از تجمع برنامه اي نصفه عمل شده و كارهاي نيمه تمامت هم ككت نمي گزه

از نخوندن آخرين مقاله رشته ات ، بهت بر نمي خوره

با نديدن فلان دانشمند و بلد نبودن مفاهيم بلند حافظ و مولوي و ... دردت نمياره

داري بي غيرت ميشي عزيزم

به مردنت ادامه بده

يا مثل يه بزرگمرد از وضعيت بيا بيرون و نذار زنده به گور بشي و بشي يه مرده متحرك ...

دكتر عليرضا شيري

 

پرواز كن آنگونه كه مي خواهي

وگرنه پروازت مي دهند آنگونه كه مي خواهند


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 9:8 - یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم .
می خواهم در روستایمان معلم شوم .
دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هوا کنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 9:34 - دوشنبه چهاردهم فروردین 1391

  همیشه مراقب کسانی که خودشون رو به شکل شما و هم عقیده با شما در میآرن باشید



دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 11:36 - یکشنبه نهم بهمن 1390
با تمام وجودم گناه كردم و در تكرار آن اصرار !
اما نه نعمتش را از من گرفت ، نه گناهم را فاش كرد !
اگر اطاعتش كنم چه مي كند . . . !؟


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 8:30 - دوشنبه بیست و یکم آذر 1390

این کلام از جناب علامه نقل به مضمون است.

علامه محمد تقی جعفری ـ رحمت‌الله ­علیه ـ می­‌گفتند:

برخی از جامعه ­شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست».

برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسان‌ها در چیست.

هر کدام از جامعه‌شناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند.

هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم : اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.

کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است.

اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست.

علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.

هنگامی که تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان، این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی ـ علیه‌السلام ـ است. 
آن حضرت در نهج‌البلاغه می­‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»؛ «ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می‌دارد».

وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی ـ علیه‌‌السلام ـ از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.

حضرت علامه در ادامه می‌گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلا) عاشق پنجاه میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان بگویند: «آی پنجاه میلیونی!»، چقدر بدش می‌آید؟ در واقع می‌فهمد که این حرف توهین در حق اوست. حالا که تکلیف عشق حلال اما دنیوی معلوم شد، ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد، چقدر پست و بی‌‌ارزش است!

اینجاست که ارزش و مفهوم «ثارالله» معلوم می‌‌شود. ثارالله اضافه تشریفی است؛ خونی که در واقع آنقدر شرافت و ارزش پیدا کرده که فقط با معیارهای الهی قابل ارزش‌گذاری است و ارزش آن به اندازه خدای متعال است.


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 11:27 - شنبه بیست و یکم آبان 1390

جمعیت زیادی دور حضرت علی ( ع ) حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید:
-یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟
-علی در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.

مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان‌طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید :
یا اباالحسن! سؤالی دارم، می‌توانم بپرسم؟
امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس!
مرد که آخر:جمعیت ایستاده بود پرسید:
-علم بهتر است یا ثروت؟
-علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می‌کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی.
نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان‌‌جا که ایستاده بود نشست.

- در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد،
-و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار!

هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می‌نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید:
-یا علی! علم بهتر است یاثروت؟
-حضرت‌علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می‌شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می‌شود.

-نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد.
-حضرت‌ علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می‌دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می‌کنند.

-با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه ‌کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می‌خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد:
-یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد.

مرد ساکت شد. همهمه‌ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می‌پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت‌ علی و گاهی به تازه‌واردها دوخته می‌شد. در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت ‌علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید:
-یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
-امام دستش را به علامت سکوت بالا برد و فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می‌شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد.

مرد آرام از جا برخاست و کنار دوستانش نشست؛ آن‌گاه آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: بیهوده نبود که پیامبر فرمود: من شهر علم هستم و علی هم درِ آن! هرچه از او بپرسیم، جوابی در آستین دارد، بهتر است تا بیش از این مضحکة مردم نشده‌ایم، به دیگران بگوییم، نیایند! مردی که کنار دستش نشسته بود، گفت: از کجا معلوم! شاید این چندتای باقیمانده را نتواند پاسخ دهد، آن‌وقت در میان مردم رسوا می‌شود و ما به مقصود خود می‌رسیم! مردی که آن طرف‌تر نشسته بود، گفت: اگر پاسخ دهد چه؟ حتماً آن‌وقت این ما هستیم که رسوای مردم شده‌ایم! مرد با همان آرامش قلبی گفت: دوستان چه شده است، به این زودی جا زدید! مگر قرارمان یادتان رفته؟ ما باید خلاف گفته‌های پیامبر را به مردم ثابت کنیم.

-در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید،
-که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می‌ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.

سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی‌گفت. همه از پاسخ‌‌های امام شگفت‌زده شده بودند که…

-نهمین نفر وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید:
-یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟
امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می‌کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می‌شود.

نگاه‌های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می‌کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه‌رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی‌کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید:
-یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟
نگاه‌های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند:
علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می‌کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع‌اند.

فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بی‌صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی‌که آنان مسجد را ترک می‌کردند، صدای امام را شنیدند که می‌گفت:
اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می‌پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می‌دادم.

"من شهر دانش و آگاهی هستم و علی دروازه ورود به آن شهر"
پیامبر اسلام (ص)


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 15:54 - چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390

When you apologize it doesn't mean that you were WRONG and she/he was RIGHT, it means your relationship matters more than your pride.

 

عذر خواهی همیشه بدان معنا نیست که تو اشتباه کرده‌ای و حق با آن ديگري است.

گاهي عذر خواهی بدان معناست كه رابطه ات با او بيش از غرورت برايت ارزش دارد


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 7:23 - پنجشنبه شانزدهم تیر 1390

علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.

هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.

پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟

در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.

تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟

آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»

در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.

من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.

مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.

علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی، معادشناسی، ج 3، ص 110.


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 7:11 - یکشنبه سی ام خرداد 1389

"دموستنس " یک خطیب بزرگ و معروف یونانی است. او آدم ضعیفی بود، بچه خیلی شرمگین و صدایش بسیار نا رسا و اندامش بی قواره و فن سخن گفتن را حتی در حد یک بچه معمولی بکلی بلد نبود.

در آن دوره  یونان که سوفیسم از همه قوی تر بود و سوفیست ها یعنی سخنوران بزرگ و نیرومندی که با قدرت بیان شب را روز و روز را شب نشان می دادند، بر سرنوشت جامعه و افراد حکومت می کردند.(سفسطه از همین جا می آید) .

دموستنس بچه کوچکی بود و ارثی که  به او رسیده بود، مدعیان خوردند. برای این که در دادگاه وکلای مدافع مدعیان و غاصبان که از همین سوفیست ها بودند، به قدری با توانایی توانستند حق او را  ضایع  بکنند و غصب دیگران را حق نشان بدهند که او از این ارث بزرگ محروم شد .

این محرومیت که به وسیله قدرت سخن و منطق دچارش شده بود، در او واکنشی ایجاد کرد که اگر من می توانستم حرفم را بزنم و می توانستم استدلال مخالف را جواب بدهم، حقم این چنین تضییع نمی شد. برای همین تصمیم گرفت علی رغم ضعف بدنی و ضعف بیان و صدا و جاذبه نداشتن قیافه بر همه  ضعف ها یش چیره شود و یک سخنور توانایی شود که بعد بتواند حقش را احیا کند .

برای این کار تمرین های خاصی کرد . او تنها به کوهستان می رفت و در میان سنگ ها حفره ای درست کرد به اندازه ای که خودش ایستاده بتواند در این حفره جای بگیرد . در اطراف و دیوارهای این حفره و غار تیغ ها و میخ ها و سیخ هایی  به شکلی نصب کرده بود که بتواند یک فضای متناسب و محدود و مقیدی داشته باشد که وقتی در ان قرار می گیرد و تمرین سخنرانی می کند، دستش و سرش و بدنش و گردنش را نتواند بیش از آنچه لازم است، حرکت بدهد و یا حرکات اضافی و ناشیانه به اندامش بدهد.

به این شکل که وقتی سخن می گوید دستش را به همان میزانی بتواند حرکت بدهد که برای بیان آن سخن لازم است و اگر دستش را به طور انحرافی ویا اضافی حرکت داد، به یکی از این تیغ ها و یا سیخ ها بخورد و مجروحش بکند . بعد این زنندگی ها و گزندگی ها و این محدودیت های تیز و تند او را مقید به حرکات یک نواخت و هماهنگ و لازم بکند. برای این که یکی از تمرین های سخنرانی این است که اداهایی که سخنران در می آورد، متناسب و طبق یک فنی باشد.

او سال ها در آن قیدها و در میان ان سیخ ها و تیغ ها  در بیابان تمرین  کرد ودر آنجا که کسی هم نبود و خجالت هم نمی کشید، خطاب به یک جمعیت فرضی سخن می گفت، فریاد می کشید و عقده هایش را خالی می کرد . این تمرینات البته بعدا اورا به یک سخنور بزرگ تبدیل کرد و خطیب بزرگی شد که در تاریخ به عنوان یکی از خداوندان سخنوری شناخته می شود و حتی برای یکی از سخنرانی هایش ۷ سال تمرین و کار کرده است و خلاصه توانست حقش را اعاده نماید.

 از ماجرای دموستنس می توان آموخت که انسان در اثر تمرین و ممارست می تواند بر همه مشکلات فائق اید و به آرزوهایش برسد و در واقع ترجمان این ضرب المثل است که "خواستن توانستن است".

همچنان که سارتر می گوید " اگر یک انسان فلج ؛ قهرمان رشته دو نشود خودش مقصر است "

 


جمله روز :   عمر آنقدر کوتاه است که نمی‌ارزد آدم حقیر و کوچک بماند. (دیزرائیلی)


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 7:21 - چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388

دکتر محمد مصدق رهبر نهضت ملی ایران در 14 اسفند ماه 1345 ساعت 6 صبح، در سن 84 سالگی درگذشت . ایشان وصیت کرده بود او را در کنار شهدای 30 تیر در این بابویه دفن کنند ولی با مخالفت شاه چنین نشد و او در یکی از اتاق های خانه اش در احمدآباد به خاک سپرده شد. در دوران ستمشاهی  نیز فعالین ملی همیشه برای حضور در مراسم سالگرد درگذشت دکتر مصدق با محدودیت ها و فشارهای دستگاه های امنیتی رو به رو  بودند و بارها افرادی نظیر آیت ا... طالقانی، داریوش فروهر، مهندس بازرگان و دکتر سحابی از نیمه راه توسط ساواک بازگردانده شده و یا در آستانه ی ورود به احمدآباد بازداشت می شدند. در دولت کنونی هم مخالفت می شود.

 

مصدق در دادگاه لاهه
مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
 ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از  موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي  نماينده انگلستان نشست .

قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده  هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي  نكرد و روي همان صندلي نشست. جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد .جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست . کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟ نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است .. اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟ او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان ... سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت. با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد.رئیس دفتر مصدق در دوران 28 ماهه نخست وزیری گوشه‌ای از خصوصیات او را این گونه نقل می‌کند: قسم مصدق همیشه" به حق خدا " بود. دو تا یتیم از بچه‌های احمدآباد همیشه در خانه‌اش بود و اینها را بزرگ می‌کرد.زندگی‌اش فوق‌العاده ساده بود . چه هدایا برای شخص ایشان و چه برای دولت  محال بود به منزل بیاید. هیچ سرسوزنی نمی‌گرفت.یک کلمه دروغ از دهانش درنمی‌آمد. یک وعده حرام نمی‌گفت. بیست و هشت‌ماه نخست وزیری مصدق یک ریال از اعتبار دولت بابت مخارج دفتر نخست وزیری خرج نشد. همه خرج‌ها را شخصا می‌پرداخت. خرج نهار و شام  و صبحانه  50 سرباز و درجه دار که آنجا بودند را خود مصدق می‌داد.همچنین عیدی‌ها و هزینه‌ها و پاداش‌ها را. دکتر مصدق در عرض بیست ‌و هشت ماه حکومت از جیب خودش حدود دومیلیون و ششصد‌هزار تومان خرج کرد.مصدق کوچک ترین هدیه  را حتی از صمیمی‌ترین دوستانش نمی‌پذیرفت. یادم هست خبر آوردند که آقای امیر تیمور کلالی ، از دوستان مصدق، یک کامیون کوچک خربزه  از مشهد فرستاده بودند. وقتی خبر آوردند که خربزه را آورده‌اند اوقاتش تلخ شد و گفت: این چه کارهایی است؟ این چه بدعت‌های بدی است؟ من خربزه می‌خواهم چه کار؟ بگویید برگردانند. گفتم آقا به امیر تیمور توهین می‌شود. از روی اخلاص و ارادت این کار را کرده. اگر کامیون به مشهد برگردد راه که آسفالت نیست و عمده‌اش خاکی است. همه خربزه ها می‌شکند و خراب می‌شود. گفت اجازه نمی‌دهم یک‌دانه از این خربزه‌ها به خانه من وارد شود.گفتم پس اجازه بدهید اینها را ببریم دارالمجانین. گفت ببرشان. خربزه ها را بردیم آنجا. بعد از آن مصدق، نریمان شهردار تهران را احضار کرد و گفت: مطالعه کن و ببین چه محل درآمدی پیدا می‌کنی که جیره مریض‌های آنجا را بالا ببری که مریض‌هایی که آنجا می‌خوابند از لحاظ غذا  و پرستار و دوا در مضیقه نباشند. بعد از آن بود که جیره هر مریض از 3 تومان به 10 تومان افزایش یافت. یک‌بار پیشکارش که شرافتیان نام داشت و 46 سال پیش او بود بر حسب تصادف با سایر کارمندان بانک و نخست‌وزیری سوار ماشین نخست‌وزیری شده بود. مصدق چنان توپ و تشری به او زد که به چه مناسبت تو که کارمند دولت نیستی سوار ماشین دولتی شدی؟ خود مصدق یک دفعه هم ماشین نخست‌وزیری را سوار نشد. یک پلیموت سبز رنگ داشت که از آن استفاده می‌کرد. همه چیزش ملی بود. لباس و کفش و همه چیزش وطنی بود. او هیچ چیز خارجی نداشت. فقط موقعی که می‌خواست به آمریکا برود یادم هست که یک دست لباس اسپورتکس برایش دوختند. آن را از لاله‌زار خریده بودیم بیشتر هم علتش این بود که چندان اتو لازم نداشت و چروک نمی‌شد. دکتر مصدق به خصوصیات اخلاقی و شخصی ما توجه داشت.اگر به فرض می‌فهمید که من مشروب می‌خورم محال بود مرا نگه دارد. اگر به فرض می‌شنید که پکی به تریاک می‌زنم محال بود مرا تحمل کند.یک بار فهمید که یکی از کارکنان دفتر زن جوانی را صیغه کرده و شب ها به منزل او می‌رود و به زن اولش می‌گوید من در دفتر مصدق هستم. دکتر مصدق به من گفت: آقای خازنی من دروغ را از هیچ‌کس نمی‌بخشم. این دروغ گفته، ثانیا  هوس زن جوان کرده ، این زن جوانی و عمرش را در این خانه گذاشته، با فقر و بدبختی‌اش گذرانده حالا او رفته زن دیگر گرفته؟ از کسانی که چند تا زن داشتند خیلی بدش می‌آمد.اصلا از اینها متنفر بود.مخالف شدید آنها هم بود. گفت دستور بده که حقوقش را به خودش ندهند. به خانم اولش بدهند. کارهای حقوقی‌اش را انجام دادم و از آن به بعد حقوق آن شخص را به زن اولش می‌پرداختند.

یک بار آقا مرا خواست در حالی که عصبانی بود. گفتم آقا چه شده؟ گفت این مش مهدی آبروی ما را برده. گفتم چه کار کرده؟ گفت: از این بالا نگاه می‌کردم دیدم در کنار سینی سربازها، یک‌چهارم طالبی گذاشته‌اند. آقا سرباز باید یک‌چهارم طالبی بخورد؟ اقلا نصف طالبی بدهند. غذای آنها را مراقب بود که بهترین غذا باشد. در همان آشپزخانه‌ای که نهار خودش را می‌پختند، غذای سربازها را هم می‌پختند.خلاصه سر طالبی غوغایی کرد.

به آقا گفتم قرار است ارباب مهدی یزدی، رئیس هیئت مدیره وارد کنندگان چای ، می‌خواهد بیاید. گفت برای چه می‌خواهند بیایند؟ گفتم احتمالا راجع به چای است چون کسانی که می‌‌خواهند بیایند بزرگترین واردکنندگان چای هستند. گفت خیلی خوب. یک ربع قبل از اینکه اینها بیایند به مش مهدی گفت که از آن چای لاهیجان اعلی دم کن، میهمان می‌آید.وقتی مهمان‌ها آمدند دستور داد چای آوردند. چای لاهیجان هم واقعا معطر و عالی است. وقتی آنها چای را خوردند از ارباب مهدی پرسید: چای چطور بود؟ خوب بود،بد بود؟ خوب دم کشیده بود یا نکشیده بود؟ ارباب مهدی گفت خیلی عالی بود. گفت: این همان چای ایران است. وقتی گفت این چای ایران است آنها حرفشان را اصلا نزدند و مطرح نکردند که اجازه بگیرند چای از خارج بیاورند. مجلس به همین ترتیب با خوردن یک چای تمام شد."  

زندگینامه محمد مصدق

دکتر محمد مصدق در سال 1261 هجري شمسي در تهران، در يک خانواده اشرافي بدنيا آمد. پدر او ميرزا هدايت الله معروف به " وزير دفتر " از رجال عصر ناصري و مادرش ملک تاج خانم ( نجم السلطنه ) فرزند عبدالمجيد ميرزا فرمانفرما و نوهً عباس ميرزا وليعهد و نايت السلطنه ايران بود. ميرزا هدايت الله که مدت مديدي در سمت " رئيس دفتر استيفاء " امور مربوط به وزارت ماليه را در زمان سلطنت ناصرالدين شاه به عهده داشت، لقب مستوفي الممالکي را بعد از پسر عمويش ميرزا يوسف مستوفي الممالک از آن خود مي دانست، ولي ميرزا يوسف در زمان حيات خود لقب مستوفي الممالک را براي پسر خردسالش ميرزا حسن گرفت و ميرزا هدايت الله بعنوان اعتراض از سمت خود استعفا نمود. بعد از مرگ ميرزا يوسف، ناصرالدين شاه ميرزا هدايت الله را به کفالت امور ماليه و سرپرستي ميرزا حسن منصوب کرد.

ميرزا هدايت الله سه پسر داشت که محمد کوچکترين آنها بود. هنگام مرگ ميرزا هدايت الله در سال 1271 شمسي محمد ده ساله بود، ولي ناصرالدين شاه علاوه بر اعطاي شغل و لقب ميرزا هدايت الله به پسر ارشد او ميرزا حسين خان، به دو پسر ديگر او هم القابي داد، و محمد را " مصدق السلطنه " ناميد. دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران کودکيش مي نويسد: " چون مادرم پس از فوت پدر با برادرم ميرزا حسين وزير دفتر اختلاف پيدا کرد، با ميرزا فضل الله خان وکيل الملک منشي باشي وليعهد ( مظفرالدين شاه ) ازدواج نمود و مرا هم با خود به تبريز برد. در آن موقع من در حدود دوازده سال داشتم ... " محمد خان مصدق السلطنه پس از اتمام تحصيلات مقدماتي در تبريز همراه پدر خوانده اش، که بعد از جلوس مظفرالدين شاه بر تخت سلطنت به سمت منشي مخصوص شاه تعيين شده بود، به تهران آمد.  مصدق السلطنه با وجود سن کم در نخستين سالهاي خدمت در مقام مستوفي گري خراسان کاملا در کار خود مسلط شد و توجه و علاقه عموم را به طرف خود جلب نمود. در باره خدمات او در خراسان افضل الملک در کتاب افضل التواريخ چنين مي نويسد: " ميرزا محمد خان مصدق السلطنه را امروز از طرف شغل مستوفي و محاسب خراسان گويند، ليکن رتبه و حسب و نسب و استعدا و هوش و فضل و حسابداني اين طفل يک شبه ره صد ساله مي رود. اين جوان بقدري آداب دان و قاعده پرداز است که هيچ مزيدي بر آن متصور نيست. گفتار و رفتار و پذيرائي و احتراماتش در حق مردم به طوري است که خود او از متانت و بزرگي خارج نمي شود، ولي بدون تزوير و ريا با کمال خفض جناح کمال ادب را درباره مردمان بجاي مي آورد و نهايت مرتبه انسانيت و خوش خلقي و تواضع را سرمشق خود قرار داده است".  مصدق السلطنه بعد از مراجعت به تهران در اولين انتخابات دوره مشروطيت نامزد وکالت شد. او به نمايندگي از طبقه اعيان و اشراف اصفهان در اولين دوره تقنينيه انتخاب گرديد؛ ولي اعتبار نامه او بدليل اين که سن او به سي سال تمام نرسيده بود رد شد. 

مصدق السلطنه در سال 1287 شمسي براي ادامه تحصيلات خود به فرانسه رفت و پس از خاتمه تحصيل در مدرسه علوم سياسي پاريس به سويس رفت و در اين مرحله به اخذ درجه دکتراي حقوق نائل آمد. مراجعت مصدق به ايران با آغاز جنگ جهاني اول مصادف بود. بعد از مراجعت به ايران مصدق السلطنه با سوابقي که در امور ماليه و مستوفي گري خراسان داشت به خدمت در وزارت ماليه دعوت شد.  دکتر مصدق قريب چهارده ماه در کابينه هاي مختلف اين سمت را حفظ مي کند تا اينکه سرانجام در حکومت صمصام السلطنه به علت اختلاف با وزير وقت ماليه ( مشار الملک ) از معاونت وزارت ماليه استعفا مي دهد و هنگام تشکيل کابينه دوم وثوق الدوله مجدداً عازم اروپا مي شود.  دکتر مصدق در خاطرات خود از دوران اقامت در سويس که آنرا " وطن ثانوي " خود مي خواند مي نويسد: " در آنجا بودم که قرارداد وثوق الدوله بين ايران و انگليس منعقد گرديد.... تصميم گرفتم در سويس اقامت کنم و به کار تجارت پردازم. مقدار قليلي هم کالا که در ايران کمياب شده بود خريده و به ايران فرستادم؛ و بعد چنين صلاح ديدم که با پسر و دختر بزرگم که ده سال بود وطن خود را نديده بودند به ايران بيايم و بعد از تصفيه کارهايم از ايران مهاجرت نمايم. اين بود که همان راهي که رفته بودم به قصد مراجعت به ايران حرکت نمودم..."  دکتر مصدق سپس شرح مفصلي از جريان مسافرت خود از طريق قفقاز به ايران داده و از آن جمله مي نويسد چون کمونيستها بر اين منطقه مسلط شده بودند، به او توصيه کرده بودند که دستهايش را با دوده سياه کند تا کسي او را سرمايه دار نداند! دکتر مصدق اضافه مي کند " به دستور ژنران قنسول ايران در تفليس اتومبيلي تهيه نمودند که با پرداخت چهل هزار مناتت مرا به پتروسکي برساند و از آنجا از طريق دريا وارد مشهد سر ( بابلسر فعلي ) شويم. ولي چند ساعتي قبل از حرکت خبر رسيد که کمونيستها دربند را تصرف کرده اند که از اين طريق نيز مايوس شدم  و چون ناامني در تفليس رو به شدت مي گذاشت از همان خطي که آمده بودم به سويس مراجعت کردم."

بعد از مراجعت دکتر مصدق به سويس، مشيرالدوله که به جاي وثوق الدوله به نخست وزيري انتخاب شده بود، تلگرافي بعنوان مصدق السلطنه به سويس فرستاد و او را براي تصدي وزارت عدليه به ايران دعوت کرد. دکتر مصدق تصميم گرفت از راه بنادر جنوب به ايران مراجعت کند.

در مراجعت دکتر مصدق به ايران از طريق بندر بوشهر، پس از ورود به شيراز بر حسب تقاضاي محترمين فارس و واليگري ( استانداري ) فارس منصوب شد و تا کودتاي سوم اسفند 1299 در اين مقام ماند و براي ايجاد امنيت و جلوگيري از تعدي قدمهاي موثري برداشت.

با وقوع کودتاي سيد ضيا و رضا خان، دکتر مصدق تنها شخصيت سياسي ايران بود که دولت کودتا را به رسميت نشناخت و از مقام خود مستعفي گشت. پس از استعفا از فارس عازم تهران شد. ولي بنا به دعوت سران بختياري به آن ديار رفت تا کابينه سيد ضيا پس از 100 روز ساقط گرديد.

با سقوط کابينه ضيا، وقتي قوام السلطنه به نخست وزيري رسيد، دکتر مصدق را به وزارت ماليه ( دارائي ) انتخاب نمود که با قبول شرايطي همکاري خود را با دولت جديد پذيرفت.

با سقوط دوت قوام السلطنه و روي کار آمدن مجدد مشيرالدوله وقتي از مصدق خواسته شد که با سمت والي آذربايجان با دوت همکاري کند، با اين شرط که ارتشيان تحت امر او در منطقه باشند، قبول کرد. از اواخر بهمن 1300 با اواسط سال 1301 اين ماموريت را پذيرفت، ولي در اواخر کار بخاطر سرپيچي فرمانده قشون آذربايجان از اوامرش بدستور رضا خان سردار سپه، وزير جنگ وقت، از اين سمت مستعفي گشت و به تهران مراجعت کرد.

در خرداد ماه 1302 دکتر مصدق در کابينه مشيرالدوله به سمت وزير خارجه انتخاب شد و با خواسته انگليسيها براي دو مليون ليره که مدعي بودند براي ايجاد پليس جنوب خرج کرده اند بشدت مخالفت نمود و آب پاکي را بر دست وزير مختار انگلستان ريخت. پس از استعفاي مشيرالدوله، سردار سپه به نخست وزيري رسيد و دکتر مصدق از همکاري با اين دولت خودداري ورزيد. دکتر مصق در دوره پنجم و ششم مجلس شواري ملي به وکالت مردم تهران انتخاب و در همين زمان که با صحنه سازي سلطنت خاندان قاجار منقرض و رضا خان سردار سپه و نخست وزير فعلي به مقام پادشاهي رسيد، او قاطعانه با اين انتخاب به مخالفت برخاست. زمانيکه عمر مجلس ششم به پايان رسيد و رضا شاه با ديکتاتوري مطلق فاتحه حکومت مشروطه و دمکراسي را خواند، دکتر مصدق طي ساليان دراز خانه نشين شد و در اواخر سلطنت پهلوي اول که همه رجال سابق يا از بين رفته بودند و يا دست بيعت به حکومت داده بودند، مصدق به زندان افتاد ولي پس از چند ماه آزاد شد و تحت نظر در ملک خود در احمد آباد مجبور به سکوت شد. رضا شاه در سال 1320 پس از اشغال ايران بوسيله قواي روس و انگليس، از سلطنت برکنار گشت و به آفريقاي جنوبي تبعيد گشت و دکتر مصدق به تهران برگشت. دکتر مصدق در انتخابات شور انگيز دوره 12 مجلس که پس از سقوط رضا شاه انجام شد، بار ديگر در مقام وکيل اول تهران قدم به مجلس نهاد و مورد تجليل تمام ملت ايران قرار گرفت. در انتخابات دوره 15 مجلس بخاطر مداخلات نامشروع قوام السلطنه ( نخست وزير ) و شاه مانع شدند تا دکتر مصدق قدم بمجلس بگذارد و انگليسيها بتوانند قرارداد تحميلي سال 1933 دوره رضا شاه را که بمدت 60 سال حقوق ملت ايران را از نفت جنوب ضايع مي ساخت، در دولت ساعد مراغه اي تنفيذ سازند. خوشبختانه بر اثر فشار افکار عمومي مقصود انگليسيها تامين نشد و عمر مجلس پانزدهم  سر رسيد. در همين دوران بود که دکتر مصدق و همراهان وي اقدام به پايه گذاري جبههً ملي ايران را نمودند ( 1328 ).

بر خلاف انتظار انگليسي ها، در انتخابات مجلس 16 با همه تقلبات و حمايت شاه و دربار صندوقهاي ساختگي آرا تهران باطل شد و هژير وزير دربار دست نشانده والاحضرت اشرف بقتل رسيد و در نوبت دوم انتخابات، دکتر مصدق و گروهي از يارانش که هنوز دو سه نفري از آنها راه خيانت در پيش نگرفته بودند، بمجلس راه يافتند؛ که در همين مجلس پس از کشته شدن سپهبد رزم آرا، طرح ملي شدن صنايع نفت جنوب به رهبري دکتر مصدق تصويب شد و اندکي بعد در شور و اشتياق عمومي دکتر مصدق به نخست وزيري رسيد تا قانون ملي شدن صنعت نفت را به اجرا در آورد. در ارديبهشت ماه سال 1330 دکتر مصدق با تکيه به راي اعتماد اکثر نمايندگان مجلس به نخست وزيري رسيد. نخستين اقدام دکتر مصدق پس از معرفي کابينه، اجراي طرح ملي شدن صنعت نفت بود.

بدنبال شکايت دولت انگليس از دولت ايران و طرح شکايت مزبور در شوراي امنيت سازمان ملل، دکتر مصدق عازم نيويورک شد و به دفاع از حقوق ايران پرداخت. سپس به دادگاه لاهه رفت و در احقاق حق ملت ايران به پيروزي دست يافت. در بازگشت به ايران سفري نيز به مصر کرد و در آنجا مورد استقبال پر شکوه ملت مصر قرار گرفت. انتخابات دروه هفدهم مجلس بخاطر دخالتهاي ارتشيان و دربار به تشنج کشيد و کار بجايي رسيد که پس از انتخاب 80 نماينده، دکتر مصدق دستور توقف انتخابات حوزه هاي باقي مانده را صادر کرد. 

دکتر مصدق برا ي جلوگيري از کارشکنيهاي ارتش درخواست انتقال وزارت جنگ به دولت را از شاه نمود. که اين درخواست از طرف شاه رد شد. به همين دليل دکتر مصدق در 25 تيرماه 1331 در مقام نخست وزيري استعفا ميکند. 

يکروز بعد، مجلس قوام السلطنه را به نخست وزيري انتخاب کرد و قوام السلطنه با صدور بيانيه شديد الحني نخست وزيري خود را اعلام نمود. 

مردم ايران که از برکناري دکتر مصدق شديدا خشمگين بودند، در پي چهار روز تظاهرات و قيامهاي پيوسته در حمايت از دکتر مصدق، موفق به ساقط کردن دولت قوام گرديدند، و در 30 تير 1331 دکتر مصدق بار ديگر به مقام نخست وزيري ايران رسيد.

در روز 9 اسفند ماه 1331 دربار با کمک عده اي از روحانيون، افسران اخراجي و اراذل و اوباش تصميم به اجراي طرح توطئه اي بر عليه مصدق کردند تا او را از بين ببرند. نقشه از اين قرار بود که شاه در آن روز به عنوان سفر به اروپا از پايتخت خارج شود و اعلام دارد که اين خواسته دکتر مصدق است ( براي اطلاعات بيشتر لطفا به کتاب " خاطرات و تالمات دکتر مصدق" بقلم خود ايشان مراجعه کنيد). ارازل و اوباش نوکر دربار هم به بهانه جلوگيري از سفر شاه در مقابل کاخ شاه تظاهرات برپا کنند و هنگام خروج دکتر مصدق از دربار وي را بقتل برسانند. ولي از آنجائيکه مصدق از نقشه اطلاع يافت توانست جان سالم بدر برد و توطئه با شکست روبرو گشت. 

سرتيپ افشار طوس رئيس وفادار شهرباني دکتر مصدق، بوسيله عمال دربار و افسران اخراجي به طرز وحشيانه اي بقتل رسيد. 

بعلت اختلافات شديد مجلس با دولت دکتر مصدق، و بدنبال استعفاي بسياري از نمايندگان مجلس ،دولت اقدام به برگذاري همه پرسي در سطح کشور نمود تا مردم به انحلال يا عدم انحلال مجلس راي دهند. در اين همه پرسي که البته به خاطر همزمان نبودن زمان انتخابات در تهران و شهرستانها، و همچنين جدا بودن محل صندوقهاي مخالفان و موافقان انحلال مجلس مورد انتقاد بسياري از منتقدان قرار گرفت؛ در حدود دو ميليون ايراني به انحلال مجلس راي مثبت دادند و مجلس در روز 23 مرداد 1332 راسما انحلال يافت. 

در روز 25 مرداد 1332 طبق نقشه اي که سازمانهاي جاسوسي آمريکا و انگليس براي براندازي دولت مصدق کشيده بودند، شاه دستور عزل دکتر مصدق را صادر نمود و رئيس گارد سلطنتي خويش، سرهنگ نصيري را موظف نمود تا با محاصره خانه نخست وزير فرمان را به وي تحويل دهد. همچنين نيروهايي از گارد سلطنتي مامور بازداشت عده اي از وزراي دکتر مصدق گشتند. ولي نيروهاي محافظ نخست وزيري با يک حرکت غافلگير کننده رئيس گارد سلطنتي و نيروهايش را خلع سلاح و بازداشت نمودند و نقشه کودتاي 25 مرداد به شکست انجاميد.

در روز 28 مرداد ماه 1332 دولتين آمريکا و انگليس با اجراي نقشه دقيقتري دست به کودتاي ديگري عليه دولت ملي دکتر مصدق زدند که اينبار باعث سقوط دلت مصدق گشت. در اين روز سازمان سيا با خريدن فتواي برخي از روحانيون و همچنين دادن پول به ارتشيان، اراذل و اوباش تهران آنها را به خيابانها کشانيد. بدليل خيانت رئيس شهرباني و بي توجهي رئيس ستاد ارتش دولت مصدق، کودتاچيان توانستند به آساني خود را به خانه دکتر مصدق برسانند و پس از چندين ساعت نبرد خونين گارد محافظ نخست وزيري را نابود کنند و خانه وي را پس از غارت کردن به آتش بکشانند. ولي دکتر مصدق موفق شد به همراه ياران خود از نردبان استفاده کند و به خانه همسايه پناه ببرد. در اين کودتا گروهي از ياران سابق دکتر مصدق نيز به بهانه مخالفت با مصدق با اجانب همکاري نمودند! همچنين شايان ذکر است که اعضاي حزب کمونيست توده که در روزهاي 26 و 27 مرداد به بهانه هواداري از دکتر مصدق دست به اغتشاشات مي زدند، در روز 28 مرداد هيچ عملي بر ضد کودتاي آمريکائيان انجام ندادند. 

در روز 29 مرداد دکتر مصدق و يارانش خود را به حکومت کودتا به رهبري ژنرال زاهدي تسليم کردند. 

در دادگاهي نظامي، دکتر مصدق با برملا کردن اسرار کودتاي 25 و 28 مرداد چهره کودتاچيان را نزد جهانيان رسوا ساخت. در پايان دادگاه وي را به 3 سال زندان محکوم کردند و پس از گذراندن 3 سال زندان، دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعيد گشت و تا آخر عمر تحت نظارت شديد بود.

در سال 1342 همسر دکتر مصدق، خانم ضياالسلطنه، در سن 84 سالگي درگذشت و دکتر مصدق را بيش از پيش در غم فرو برد. حاصل ازدواج وي و دکتر مصدق 2 پسر و 3 دختر بود.

در 14 اسفند ماه 1345 دکتر محمد مصدق بدليل بيماري سرطان، در سن 84 سالگي دار فاني را وداع گفت. پيکر مطهر وي در يکي از اتاقهاي خانه اش در احمد آباد به خاک سپرده شد.


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 8:25 - یکشنبه هجدهم بهمن 1388

مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دريا بي قرارت باشند

زندگي همچون بادکنکي است در دستان کودکي که هميشه ترس از ترکيدن آن لذت داشتن آن را از بين ميبرد   

شاد بودن تنها انتقامي است که ميتوان از دنيا گرفت ، پس هميشه شاد باش

امروز را براي ابراز احساس به عزيزانت غنمينت بشمار شايد فردا احساس باشد اما عزيزي نباشد

کسي را که اميدوار است هيچگاه نا اميد نکن ، شايد اميد تنها دارائي او باشد

اگر صخره و سنگ در مسير رودخانه زندگي نباشد صداي آب هرگز زيبا نخواهد شد

بيا لبخند بزنيم بدون انتظار هيچ پاسخي از دنيا

باد مي وزد ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است

دوست داشتن بهترين شکل مالکيت و مالکيت بدترين شکل دوست داشتن است

خوب گوش کردن را ياد بگيريم گاه فرصتها بسيار آهسته در ميزنند

وقتي از شادي به هوا ميپري ، مواظب باش کسي زمين رو از زير پاهات نکشه

مهم بودن خوبه ولي خوب بودن خيلي مهم تره

اگر در کاري موفق شوي ، دوستان دروغين و دشمنان واقعي بدست خواهي آورد

زندگي کتابي است پر ماجرا ، هيچگاه آن را به خاطر يک ورقش دور نينداز

فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است

يک دوست وفادار تجسم حقيقي از جنس آسماني هاست  که اگر پيدا کردي قدرش را بدان

فراموش نکن قطاري که ار ريل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد ولي راه به جائي نخواهد برد

آدمي ساخته افکار خويش است ، فردا همان خواهد شد که آنروز به آن مي انديشد

براي روز هاي باراني سايه باني بايد ساخت / براي روزهاي پيري اندوخته اي بايد داشت

براي آنان که مفهوم پرواز را نميفهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري کوچکتر ميشوي

فرق است بين دوست داشتن و داشتن دوست  دوست داشتن امري لحظه ايست ولي داشتن دوست استمرار لحظه هاي دوست داشتن است

اگر روزي عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خيال اينکه زيادي داريم فروشنده خواهيم بود

علف هرز چيه؟؟ گياهي که هنوز فوايدش کشف نشده

زنان هوشيارتر از آن هستن که مردانگي خود را به همسران خود نشان بدهند

تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 8:21 - سه شنبه دوازدهم آبان 1388

حكیمی بر سر راهی می‌گذشت. دید پسر بچه‌ای گربه خود را در جوی آب می‌شوید.

گفت: گربه را نشور، می‌میرد!

بعد از ساعتی كه از همان راه بر می‌گشت دید كه بعله…!

گربه مرده و پسرك هم به عزای او نشسته.

گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، می‌میرد؟

پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد ، موقع چلاندن مرد!


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 2:55 - دوشنبه بیستم مهر 1388

میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند . نادر شاه افشار

 

سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام . نادر شاه افشار

 

تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم . نادر شاه افشار

 

باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ . نادر شاه افشار

 

از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است .. نادر شاه افشار

 

اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید . نادر شاه افشار

 

خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود . نادر شاه افشار

 

وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند . نادر شاه افشار

 

هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند … نادر شاه افشار

 

شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است . نادر شاه افشار

 

فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود . نادر شاه افشار

 

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است . نادر شاه افشار

 

هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است . نادر شاه افشار

 

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم . نادر شاه افشار

 

برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم . نادر شاه افشار

 

گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند . نادر شاه افشار

 

کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم . نادر شاه افشار


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 7:39 - شنبه هجدهم مهر 1388

من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند.
«  دکتر علي شريعتي  »

 

به سه چيز تکيه نکن   ،   غرور، دروغ و عشق.   آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد .  

«  دکتر علي شريعتي »   

 

و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين وشيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند ودر قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛ سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...  و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است.

دکتر علي شريعتي

 

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر...   مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي....   براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني...   در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو....  او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد
و تو نگراني كه كودك دختر نباشد....   او بي خوابي مي كشد و تو خواب
حوريان بهشتي را مي بيني...               او مادر مي شود و همه جا مي
پرسند  نام  پدر .....

دکتر شريعتي : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتن هاست

عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .
دکتر شريعتي

 

اگر مثل گاو گنده باشي، ميدوشنت ، اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند

آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش

هر لحظه حرفي در ما زاده مي‏شود هر لحظه دردي سر بر مي‏دارد و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش مي‏کند اين ها بر سينه مي‏ريزند و راه فراري نمي‏يابند مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايش‏اش چه اندازه است؟

هر كس آنچنان مي ميرد كه زندگي مي كند


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 7:8 - یکشنبه سوم خرداد 1388

اگر همواره مثل گذشته بیندیشید همان چیزی را بدست می آورید که تاکنون کسب کرده اید

دنیا هم به آدمهای بدبین نیاز داره هم به آدمهای خوشبین،آدمهای خوشبین هواپیما می سازند و آدمهای بدبین چتر نجات

سعی کنید آنچه را که دوست دارید بدست آورید وگرنه باید آنچیزی را که بدست می آورید دوست داشته باشید

داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است ولی نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است

فرشته از سنگ میپرسه چرا از خدا نمی خواهی که تو را انسان کند!؟ سنگ می گه هنوز اونقدر سخت نشده ام.

هیچ گاه عشق را گدایی نکن چون معمولا چیز باارزش را به گدا نمی دهند.

کسی را برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه،تا مجبور نشی برای اینکه در قلبش جا بگیری خودت را کوچک کنی

هرگز امید را از کسی سلب نکن شاید این تنها چیزیست که دارد

هرگاه دیدی گناهی اونقدر بزرگه که نمی تونی ببخشیش بدون که اون از کوچکی قلبته نه از بزرگی گناه

ما همیشه صداهای بلند را می شنویم،پررنگها را می ینیم،سختها را می خواهیم،غافل از اینکه خوبان آسان می آیند، بی رنگ می مانندو بی صدا می روند.


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 6:41 - چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388

"خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ  صلح را هموار کند."

"
خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."

"
خداونداما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."

"
خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای." 

"
خداوندامانمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکرداده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."

بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ...


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 6:52 - چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388

فريدريش نيچه  : آشفتگي من از اين نيست که تو به من دروغ گفته اي، از اين آشفته ام که ديگر نميتوانم تو را باور کنم.  


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 11:2 - یکشنبه شانزدهم فروردین 1388

مرتضي مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :

 از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :

چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند... اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...

این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم

دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.

تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏کند ، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود و این نشانه یک جامعه مرده است ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :

متکلم هستند نه‏ ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 14:20 - شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

ابوسعيد را گفتند : كسى را مى ‏شناسيم كه مقام او آن چنان است كه بر روى آب راه مى ‏رود.
شيخ گفت : كار دشوارى نيست ؛ پرندگانى نيز باشند كه بر روى آب پا مى ‏نهند و راه مى ‏روند.
گفتند : فلان كس در هوا مى ‏پرد. گفت : مگسى نيز در هوا بپرد.
گفتند : فلان كس در يك لحظه ، از شهرى به شهرى مى‏ رود.
گفت : شيطان نيز در يك دم ، از شرق عالم به مغرب آن مى ‏رود. اين چنين چيزها ، چندان مهم و قيمتى نيست.
مرد آن باشد كه در ميان خلق نشيند و برخيزد و بخسبد و با مردم داد و ستد كند و با آنان در آميزد و يك لحظه از خداى غافل نباشد.



دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 9:58 - سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

بزرگی می گفت:

روز که به دنیا آمدی همه لبخند می زدند ولی تو داشتی گریه می کردی.

حال جوری زندگی کن که در هنگام مرگ تو لبخند بزنی و همه گریه کنند.


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 8:32 - یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

يك :دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام بودن با تو پيدا مي كنم.

دو :هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.

سه :اگر كسي تو را آن گونه كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

چهار :دوست واقعي كسي است كه دست هاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.

پنج :بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه د ر كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد.

شش :هرگز لبخند را ترك نكن. حتي وقتي ناراحتي. چون هر كس ممكن است عاشق لبخند تو شود.

هفت :تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.

هشت :هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.

نه :شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را . به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.

ده :به چيزي كه گذشت غم نخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن.

يازده :هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند . با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده دوباره اعتماد نكني.

دوازده :خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آن كه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد.

سيزده :زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري.


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 7:42 - پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387

در این قسمت تعدادی از  ضرب المثلهای جالب کشورهای مختلف و روایات  گفته شده از افراد سرشناس در رابطه با ازدواج را  به نظر شما می رسانیم.

 ‌١-هنگام ازدواج بیشتر با گوش‌هایت مشورت كن تا با چشم‌هایت.
 
ضرب المثل آلمان
  
‌٢- مردی كه به خاطر " پول " زن می‌گیرد، به نوكری می‌رود.
 
ضرب المثل فرانسوی
 
‌٣- لیاقت داماد، به قدرت بازوی اوست .
 
ضرب المثل چینی
 
‌٤- زنی سعادتمند است كه مطیع " شوهر" باشد.
 
ضرب المثل یونانی
 
‌٥- زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می‌سازد.
 
ضرب المثل انگلیسی
 
‌٦- زن مطیع فرمانروای قلب شوهر است.
 
ضرب المثل انگلیسی
 
‌٧- زن و شوهر اگر یكدیگر را بخواهند در كلبه خرابه هم زندگی می‌كنند.
 
ضرب المثل آلمانی
 
‌٨ - داماد زشت و با شخصیت به از داماد خوش صورت و بی لیاقت .
 
ضرب المثل لهستانی
 
‌٩- دختر عاقل ، جوان فقیر را به پیرمرد ثروتمند ترجیح می‌دهد.
 
ضرب المثل ایتالیایی
 
‌١٠ -داماد كه نشدی از یك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته‌ای .
ضرب المثل فرانسوی
 
‌١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با یكی ثروتمند می‌شوی و با دیگری فقیر.
 
ضرب المثل ایتالیایی
 
‌١٢- در موقع خرید پارچه حاشیه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقیق كن   ضرب المثل آذربایجانی
 
‌١٣- برای یافتن زن می‌ارزد كه یك كفش بیشتر پاره كنی .
 
ضرب المثل چینی
 
‌١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصیل انتخاب كن .
 
ضرب المثل چینی
 
‌١٥- اگر خواستی اختیار شوهرت را در دست بگیری اختیار شكمش را در دست بگیر.
 
ضرب المثل اسپانیایی
 
‌١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار  ضرب المثل تركی
 
‌١٧- ازدواج مقدس‌ترین قراردادها محسوب می شود.
ماری آمپر
 
‌١٨- ازدواج مثل یك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسیار بد.
 
ضرب المثل اسپانیایی
 
‌١٩- ازدواج ، زودش اشتباهی بزرگ و دیرش اشتباه بزرگتری است .
 
ضرب المثل فرانسوی
 
‌٢٠- ازدواج كردن و ازدواج نكردن هر دو موجب پشیمانی است
 
سقراط
 
‌٢١- ازدواج مثل اجرای یك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط یك اشتباه صورت بگیرد جبرانش غیر ممكن خواهد بود
 
بورنز
 
‌٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گیرد، برای پول هم از بین می رود
 
رولاند
 
‌٢٣- ازدواج همیشه به عشق پایان داده است .
 
ناپلئون
 
‌٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است .
 
محمد حجازی
 

‌٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نیست، ولی میتوانیم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنیم .

خانم پرل باك
 
‌٢٦- با زنی ازدواج كنید كه اگر " مرد " بود ، بهترین دوست شما می‌شد
 
بردون
 
‌٢٧- با همسر خود مثل یك كتاب رفتار كنید و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانید .
 
سونی اسمارت
 
‌٢٨- برای یك زندگی سعادتمندانه ، مرد باید " كر " باشد و زن " لال " .
سروانتس
 
‌٢٩- ازدواج بیشتر از رفتن به جنگ " شجاعت " می‌خواهد.
 
كریستین
 
‌٣٠- تا یك سال بعد از ازدواج ، مرد و زن زشتی‌های یكدیگر را نمی‌بینند.
اسمایلز
 
‌٣١- پیش از ازدواج چشم‌هایتان را باز كنید و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذارید
فرانكلین
 
‌٣٢- خانه بدون زن ، گورستان است
بالزاك
 
‌٣٣- تنها علاج عشق ، ازدواج است
آرت بوخوالد
 
‌٣٤- ازدواج پیوندی است كه از درختی به درخت دیگر بزنند ، اگر خوب گرفت هر دو " زنده " می شوند و اگر " بد " شد هر دو می میرند
سعید نفیسی
 
‌٣٥- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل
تن
 
‌٣٦- شوهر " مغز" خانه است و زن " قلب " آن
سیریوس
 
‌٣٧- عشق ، سپیده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق
بالزاك
 

‌٣٨- قبل از ازدواج درباره تربیت اطفال شش نظریه داشتم ، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هیچ نظریه‌ای نیستم .

لرد لوچستر
 
‌٣٩- مردانی كه می‌كوشند زن‌ها را درك كنند ، فقط موفق می‌شوند با آنها ازدواج كنند
بن بیكر
 
‌٤٠- با ازدواج ، مرد روی گذشته‌اش خط می‌كشد و زن روی آینده‌اش

سینكالویس


‌٤١- خوشحالی‌های واقعی بعد از ازدواج به دست می‌آید
پاستور
 
‌٤٢- ازدواج كنید، به هر وسیله‌ای كه می توانید. زیرا اگر زن خوبی گیرتان آمد بسیار خوشبخت خواهید شد و اگر گرفتار یك همسر بد شوید فیلسوف بزرگی می‌شوید
 
سقراط
 
‌٤٣- قبل از رفتن به جنگ یكی دو بار و پیش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن
یكی از دانشمندان لهستانی
 
‌٤٤- مطیع مرد باشید تا او شما را بپرستد
كارول بیكر
 
‌٤٥- من تنها با مردی ازدواج می‌كنم كه عتیقه شناس باشد تا هر چه پیرتر شدم، برای او عزیزتر باشم
آگاتا كریستی
  
‌٤٦- هر چه متأهلان بیشتر شوند ، جنایت‌ها كمتر خواهد شد
ولتر
 

‌٤٧- هیچ چیز غرور مرد را به اندازه شادی همسرش بالا نمی برد، چون همیشه آن را مربوط به خودش می‌داند

جانسون
 
‌٤٨- زن ترجیح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد ، اما نمی‌تواند مردی را كه شنونده خوبی نیست ، تحمل كند .

كینهابارد


‌٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پیدا می‌كنند
شاو
 
‌٥٠- وقتی برای عروسی‌ات خیلی هزینه كنی ، مهمان‌هایت را یك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت!
 
روزنامه نگار ایرلندی
 
‌٥١هیچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی‌كند
ضرب المثل اسكاتلندی
 
‌٥٢با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن
ضرب المثل آلمانی
 
‌٥٣تا ازدواج نكرده‌ای نمی‌توانی درباره آن اظهار نظر كنی
شارل بودلر

‌٥٤دوام ازدواج یك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا
ضرب المثل اسكاتلندی
 
‌٥٥ازدواج پدیده‌ای است برای تكامل مرد
مثل سانسكریت
 
‌٥٦زناشویی غصه‌های خیالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبدیل می‌كند .
ضرب المثل آلمانی
 
‌٥٧ازدواج قرارداد دو نفره‌ای است كه در همه دنیا اعتبار دارد
مارك تواین
 
‌٥٨ازدواج مجموعه‌ای از مزه‌هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شیرینی و بی مزگی .
ولتر
 
‌٥٩تا ازدواج نكرده‌ای نمی‌توانی درباره آن اظهار نظر كنی
شارل بودلر 


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 12:22 - دوشنبه یازدهم آذر 1387

مهمترین 10 چیزی که من آرزو داشتم آنها را زودتر در قدم زدنم با خدا یاد گرفته بودم:

 1- به احتمال قوی پس از طول مدت ده سال دردی که باعث رنجش تو می شد فراموش شده است. ده سال پیش روزهای سختی را سپری می کردی. آیا همه آنها را امروز به یاد می آوری؟


2- هرگز در باره مشکلات ازدواج خود با کسی صحبت نکن بجز با خدای خود یا با شبان خودت. تو خشم خود را در عرض چند روز فراموش خواهی کرد اما دوستان و فامیل وقتهای  خوش را نادیده خواهند گرفت و فقط مسائل منفی را که به آنها گفته ای به یاد خواهند سپرد.


3- از طرف دیگر علف شاید سبزتر شود ولی به هر حال وقتی به آن سر می زنی باید آن را کوتاه کنی.

4- بهتر است که سعی نکنی که دلیل اینکه برخی چیزها اتفاق می افتند را کشف کنی، بهترین کار این است که آن را به خدا بسپاری و تشخیص بدهی که همه چیز برای کسانی که خدا را دوست می دارند و برای اراده او خوانده شده اند برای خیریت در کار است.

5- خیلی زود ببخش و از خدا طلب رحمت کن برای شخص متخلف. دعا کن برای کسانی که بدون ضرورت به تو ضربه زده اند. وقتی شروع به دعا کردن برای آن شخص می کنی عوض شدن رفتارت عالی خواهد بود.

6- ما به دنبال انتقام گرفتن نیستیم. بعد از 58 سال از زندگی من در روی زمین، این کافی بود برای اینکه بفهمم که ما هر چه را بکاریم همان را درو خواهیم کرد. خدا دادگیر من است.

7- فقط برای اینکه شما فرزندتان را در خداوند بزرگ کردید به این معنا نیست که آنها خدا را دنباله روی خواهند کرد وقتی آنها را به حال خود رها کنید. نشستن در کلیسا هر یکشنبه آنها را به یک مسیحی تبدیل نخواهد کرد همانقدر که رفتن آنها به گاراژ آنها را تبدیل به ماشین نخواهد کرد. خدمت خدا یک فرصت است که هر شخص باید آن را با انتخاب آزاد خود برگزیند.

8- اگر کسی غیبت کس دیگری را می کند، می توانی حدس بزنی که وقتی تو پشتت را بکنی در باره تو همان کار را خواهند کرد. دهان خود را ببند و با لبخند موضوع را عوض کن.

9- صمیمیت با خدا بهترین رابطه ای است که تا کنون داشته ای. مردم می آیند و می روند اما خدا همیشه با توست. او همه چیز را در باره تو می داند، او تو را بدون قید و شرط دوست دارد. بجای اینکه در موقعی که حالت خوب نیست اول دوستانت را صدا کنی، به روی زانوهایت برو و با خدا صحبت کن.

10- بده و احتیاجاتت همیشه بطور معجزه آسائی رفع خواهد شد. منتظر نباش تا کارهایت بخوبی انجام شود تا ده یک و هدیه دهی. خدا به هدایای قربانی فقیران احترام می گذارد. داستان بیوه زن را بخاطر داشته باش. دادن مانند کاشتن بذر در یک مزرعه است. چیزی که بکاری چیزی هست که بیرون خواهد آمد و رشد خواهد کرد. محبت بدون قید و شرط را بکار و وقتی به آن احتیاج داری، حاضر خواهد بود. در مواقع احتیاج برای کسی که نیازمند است بکار و وقتی که تو نیازمند باشی کسی دیگر به فکر تو خواهد بود. دادن، بدون توقع برگشت را بیاموز. دستهایت را باز کن و مجانا بده.

شبان کتی


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 8:48 - دوشنبه بیست و نهم مهر 1387

پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی !! صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدر توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی ، زندگی همان را به تو خواهد داد.


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 14:31 - یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
هر روز همان روز را زندگی کن و بدین سان تمامی عمر را زندگی کرده ای. نانسی سیمس

دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 14:30 - یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387

کاترین پاندر : یکی از عظیم ترین اسرار عشق و محبت این است که بیاموزید: چگونه آرمان ها و اندیشه های ناهماهنگ را از ذهن خود بزدائید و همواره آرزوهایی کنید که صادقانه می خواهید نه آن چرا که فکر می کنید شاید


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 14:29 - یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
سخاوت در زیاد دادن نیست، در به موقع دادن است. لابرویر
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 14:27 - یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :و همگام نغنمه ساز کنید و پای بکوبید و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها . چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش.

دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 14:25 - یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
اگر در کارتان در حال پیشرفت نیستید و بهتر نمی شوید ، پس دارید بدتر می شوید. نت رایلی

دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 14:24 - یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
یا چنان نمای که هستی ، یا چنان باش که می نمایی . بایزید بسطامی

دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 14:23 - یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
آدم شجاع یکبار می میرد ولی ترسو هزار بار . الین چانک

دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:56 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
هیچ کس نمی تواند چیزی را به شما بیاموزد جز آنچه که در افق دید و خرد شما وجود داشته و شما از آن غافل بوده اید . جبران خلیل جبران
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:51 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387

جاه طلبی شهوتی است که هرگز فرو نمی نشیند ، بلکه با لذتی که از آن فراهم می شود پیوسته مشتعل تر و جنون آمیز تر می شود . اتومی


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:50 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
فرزانگان سخن نمی گویند، بلکه با استعدادان سخن می گویند و تهی مغزان بگومگو می کنند. کونگ تین گان
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:48 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
توان آدمیان را، با آرزوهایشان می شود سنجید. ارد بزرگ
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:48 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387

درختان شعرهایی هستند که زمین بر آسمان می نویسد و ما آنها را بریده و از آنها کاغذ می سازیم تا نادانی و تهی مغزی خویش را در آنها به نگارش درآوریم . جبران خلیل جبران


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:46 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
ترس از جدایی ، جدایی ببار می آورد . اُرد بزرگ
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:45 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
مردی که اشتباه نکند ارزش کارهای بزرگ را نخواهد داشت . ادوارد فیلیپس
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:44 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387

خردمند به چیزی که اگر به دستش نیاید غمگین و دل آزرده شود ، هرگز دل نمی بندد . بزرگمهر


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:43 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
تنهایی برای جوان ارزشمند ، و برای پیر آزار دهنده است . اُرد بزرگ
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:42 - یکشنبه بیست و یکم مهر 1387
تبهکار همیشه نگران کیفر خویش است حتی اگر بر زر و زور لمیده باشد و این بسیار زجر آور است چرا که سایه کیفر همواره در برابر دیدگانش است . اُرد بزرگ
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:39 - شنبه سیزدهم مهر 1387

کسیکه همه سلاحهای خود را رها کرده و ناله کنان می گوید نمی توانم ، از من ساخته نیست و بدشانسم ، ترحم انگیزترین مخلوق دنیاست . لاواتر


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:37 - شنبه سیزدهم مهر 1387
جنگ کشتارگاه کسانی است که همدیگر را نمی شناسند ، به نفع کسانی است که یکدیگر را می شناسند ولی همدیگر را نمی کشند . جنگ قوانین را خاموش می کند . سیسرون
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:36 - شنبه سیزدهم مهر 1387

در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید . اُرد بزرگ


دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:35 - شنبه سیزدهم مهر 1387
برای شب پیری در روز جوانی چراغی باید تهیه کرد . بلوتارک
دسته بندی : صحبت بزرگان



  • نویسنده : روزبه زارع زاده
  • تاریخ : 13:34 - شنبه سیزدهم مهر 1387
درد پیری انحطاط روحی و جسمانی آن نیست ، بلکه بار خاطرات آن است . سامرست موام
دسته بندی : صحبت بزرگان



آخرین مطالب

» داستانکی دیگر از بهلول ( دوشنبه سوم شهریور 1393 )
» بهای این صورتحساب قبلا پرداخت شده است! ( چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 )
» حکمتی از لقمان، شکایت نکنید! ( یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 )
» چه وقت میتوان ازدواج پایدار کرد؟ ( یکشنبه پنجم مرداد 1393 )
» درویش یکدست ( دوشنبه شانزدهم تیر 1393 )
» کم گوی ( یکشنبه یکم تیر 1393 )
» دلبستگی مال دنیا ( چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 )
» ارزش ( دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 )
» صد دلاری ( دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 )
» قهوه مبادا ( یکشنبه هجدهم خرداد 1393 )
» دکتر گلن گانینگهام ( شنبه هفدهم خرداد 1393 )
» فراموش نکنیم از کجا آمدیم.... ( دوشنبه پنجم خرداد 1393 )