تبليغاتX
سخن دل








منوي اصلي



نويسنده



آرشيو ماهانه



پيوند وبلاگ



آمار وب



طراح قالب



حدیث روز




ابراهیم ادهم و غلامش


ابراهیم ادهم ضمن سیر و سیاحت به لب دریایی رسید، و آنجا نشست و به دوختن پاره های خرقه اش مشغول شد . در این اثنا امیری که در سالهای پیشین غلام او بود از آنجا گذر می کرد . همینکه چشمش به ابراهیم افتاد او را شناخت . ولی با کمال تعجب اثری از شاهزادگی و امارت در او نیافت ، بلکه او را درویشی بی پیرایه و خاکسار یافت . پیش خود گفت: پس کو آن حکومت و سلطنت و حشمت و جلال ؟ چرا اینقدر خاکسار و ژولیده حال شده است ؟ ابراهیم که عارفی کامل بود و بر ضمایر اشخاص ، واقف بود در همان لحظه فکر او را خواند و برای قانع کردن وی سوزن خود را به دریا افکند و چیزی نگذشت که صدها هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند در حالی که در دهان هر یک ، سوزنی از طلا بود . ماهیان به ابراهیم خطاب کردند: ای عارف حقیقی همه این سوزنها از آنِ توست ، بگیر . ابراهیم رو به امیر کرد و گفت: ای امیر ، حکومت بر دل ها مهم تر است یا حکومت بر تخت ها ؟ امیر از تماشای این صحنه شگرف به وجد و شور دچار شد و گفت : وقتی ماهیان از روح عارف خبر دارند ، وای به حال کسی که از او بی خبر باشد .

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 11:26 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





مطالب گذشته

نامه ای از طرف خدا
زشت
ایمیل
حکیم و گربه
داستان چوپان
بیمار
مرد و چاله
سخنانی از دکتر علی شریعتی
داستان مرد خوشبخت
روحانی
دیب
زندگی
چند سخن از نادرشاه افشار
دکتر علي شريعتي چه می دانست
صد دلاری
داستان همسفر ناصر خسرو
نوبل
محاکمه رودولف اسلانسکی
دروغ سنج!
داستان تاریخی اعدام بابک خرمدین