تبليغاتX
سخن دل








منوي اصلي



نويسنده



آرشيو ماهانه



پيوند وبلاگ



آمار وب



طراح قالب



حدیث روز




داستان مرد خوشبخت


پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ  یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود. شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم!
چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،  اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

لئو تولستوی

[+] نوشته شده توسط روزبه زارع زاده در 7:56 | | مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin





مطالب گذشته

فیلسوف
خدایا یه فکری هم به حال ما کن
مرجع عالیقدر شیعیان جهان با گلایه از نامردمی ها به نزد خالق خود شتافت
چنگیز و شاهین
عشق دخترک
زن و ببر
قهرمان
فیل و درخت
پرسیدم و او جواب داد
به یاد روزهای خوش گذشته
نظارت خداوند
يه دوست معمولي و يه دوست واقعي
علت داد زدن
ناصرالدین شاه و حرم سرا
آهنگر مرد خدا
فوتبال
دروغهای مادرانه
مکر زنان
تصادف
نامه ای از طرف خدا