<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سخن دل</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/</link>
<description>هرچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 04:06:51 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نامه ای از طرف خدا</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-431.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: &quot;سلام&quot;، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو&lt;BR&gt;به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.&lt;BR&gt;تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!&lt;BR&gt;تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!&lt;BR&gt;موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!&lt;BR&gt;هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...&lt;BR&gt;احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!&lt;BR&gt;آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...&lt;BR&gt; &lt;BR&gt;دوست و دوستدارت: خدا&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 04:06:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=431</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-431.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زشت</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-430.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;چندین سال پیش بود . ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم . روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی ... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود . یادم می آید یک سال كه نمی دانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد . همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم . مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است... &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد . پول کافی هم برای خریدش داشتیم . پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را  برایمان بخرد . آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد . چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم . وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : &quot;وای ی ی ی ... حسین آقا، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا&quot; من خوشگلم! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد . همینطوری که سیبیلهایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه ؟! &lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم... &lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یكهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم!  بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟  &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;-  چون تو مال من هستی! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt; سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;و او در جوابم می گوید: بله. &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;و وقتی به او می گویم چرا دوستم داری ؟ &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 03:41:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=430</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-430.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایمیل</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-429.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;مرد بيکاري براي سِمَتِ آبدارچي در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه اش کرد و تميز کردن زمين رو به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: «شما استخدام شدين، آدرس ايميلتون رو بدين تا فرمهاي مربوطه رو واسه تون بفرستم تا پر کنين و همينطور تاريخي که بايد کار رو شروع کنين..» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;مرد جواب داد: «اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم!»رئيس هيئت مديره گفت: «متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي  ندارين. و کسي که وجود خارجي نداره، شغل هم نميتونه داشته باشه.» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;مرد در کمال نوميدي اونجا رو ترک کرد.. نميدونست با تنها 10 دلاري که در جيبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتي بره و يک صندوق 10 کيلويي گوجه فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه فرنگيها روفروخت. در کمتر از دو ساعت، تونست سرمايه اش رو دو برابر کنه.. اين عمل رو سه بار تکرارکرد و با 60 دلار به خون برگشت. مرد فهميد ميتونه به اين طريق زندگيش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر ميشد. به زودي يه گاري خريد، بعد يه کاميون، و به زودي ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ... &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt; پنج سال بعد، مرد ديگه يکي از بزرگترين خرده فروشان امريکاست. شروع کرد تا براي آينده ي خانواده اش برنامه ریزي کنه، و تصميم گرفت بيمه ي عمر بگيره.  به يه نمايندگي بيمه زنگ زد و سرويسي رو انتخاب کرد. وقتي صحبت شون به  نتيجه رسيد، نماينده بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: «من ايميل ندارم.» &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;نماينده بيمه با کنجکاوي پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين  يک امپراتوري در شغل خودتون به وجود بيارين. ميتونين فکر کنين به کجاها ميرسيدين اگه يه ايميل هم داشتين؟» مرد براي مدتي فکر کرد و گفت: &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;آره! احتمالاً ميشدم يه آبدارچي در شرکت مايکروسافت.   &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;   نتيجه هاي اخلاقي:   &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;   1. اينترنت چاره ساز زندگي نيست.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;   2 . اگه اينترنت نداشته باشي و سخت کار کني، ميليونر ميشي.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;   3. اگه اين نوشته رو از طريق ايميل دريافت کردي، تو هم نزديکه که آبدارچي بشي به جاي ميليونرشدن...!!! &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;   درجواب اين نوشته به من ميل نزن، من دارم ايميلم رو ميبندم تا برم گوجه فرنگي بفروشم!!!! .   &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;سلامت و شاد موفق باشید در پناه خالق زیبایی ها &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 04:40:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=429</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-429.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکیم و گربه</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-428.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333300&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;حكیمی بر سر راهی می‌گذشت. دید پسر بچه‌ای گربه خود را در جوی آب می‌شوید. &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #003366&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;گفت: گربه را نشور، می‌میرد! &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000080&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;بعد از ساعتی كه از همان راه بر می‌گشت دید كه بعله…! &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #003366&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;گربه مرده و پسرك هم به عزای او نشسته. &lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #000080&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، می‌میرد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333300&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #003366&quot;&gt;پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد ، موقع چلاندن مرد!&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 04:50:46 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=428</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-428.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان چوپان</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-427.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;یکی بود یکی نبود&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;چوپانی بود که در نزدیکی ده، گوسفندان را به چرا می برد&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; مردم ده، همه گوسفندانشان را به او سپرده بودند و او هر روز مشغول مراقبت از آنان بود&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; چوپان،‌ هر روز که گرسنه میشد، گوسفندی را میکشت. کباب میکرد و خود و بستگانش با آن سیر میشدند&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; سپس فریاد میزد: گرگ. گرگ. ای مردم. گرگ&lt;/B&gt;...&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;مردم ده سرآسیمه میرسیدند و میدیدند که مانند همیشه، کمی دیر شده و گرگ گوسفندی را خورده است&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند. از وحشی ترین و خونخوارترینها&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;چوپان به آنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;هنوز چند روزی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد چوپان به گوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند گوسفندی خورده شده است&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; یکی از مردم، به بقیه گفت&lt;/B&gt;:&lt;B&gt; ببینید. ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است. هنوز خرده هایی از گوشت سرخ شده گوسفندانمان باقی است&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; بقیه مردم که تازه متوجه شدند چوپان، دروغگوست، فریاد برآوردند: دزد.. دزد. دزد را بگیرید&lt;/B&gt;...&lt;B&gt; ناگهان چهره مهربان و دلسوخته چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن به خود گرفت. چوب چوپانی را برداشت و به سمت مردم حمله ور شد. سگها هم او را همراهی میکردند&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; برخی مردم زخمی شدند. برخی دیگر گریختند&lt;/B&gt;.&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;از آن شب، پدرها و مادرها برای بچه ها، در داستانهای خود شرح میدادند که&lt;/B&gt;:&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;B&gt;عزیزان. دورغگویی همیشه هم بی نتیجه نیست. دروغگوها میتوانند از راستگویان هم سبقت بگیرند. خصوصاً وقتی پیشاپیش،  چوب، گوسفندها و سگهای نگهبانتان را به آنها سپرده باشید &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 08:44:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=427</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-427.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیمار</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-426.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;روزی سقراط ، حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر&lt;/B&gt; &lt;B&gt;است. علت ناراحتیش را پرسید ،پاسخ داد:&quot;در راه که می آمدم یکی از&lt;/B&gt; &lt;B&gt;آشنایان را دیدم.&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت&lt;/B&gt; &lt;B&gt;و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم&lt;/B&gt;.&quot; &lt;B&gt;سقراط گفت:&quot;چرا رنجیدی؟&quot; مرد با تعجب گفت :&quot;خب معلوم است،چنین رفتاری&lt;/B&gt; &lt;B&gt;ناراحت کننده است&lt;/B&gt;.&quot; &lt;B&gt;سقراط پرسید:&quot;اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد و&lt;/B&gt; &lt;B&gt;بیماری به خود می پیچد،آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟&lt;/B&gt;&quot;  &lt;B&gt;مرد گفت:&quot;مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم.آدم که از بیمار بودن کسی&lt;/B&gt; &lt;B&gt;دلخور نمی شود&lt;/B&gt;.&quot;  &lt;B&gt;سقراط پرسید:&quot;به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟&lt;/B&gt;&quot; &lt;B&gt;مرد&lt;/B&gt; &lt;B&gt;جواب داد:&quot;احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او&lt;/B&gt; &lt;B&gt;برسانم&lt;/B&gt;.&quot; &lt;BR&gt; &lt;B&gt;سقراط&lt;/B&gt; &lt;B&gt;گفت:&quot;همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار میدانستی،آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست&lt;/B&gt; &lt;B&gt;است،روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدی&lt;/B&gt; &lt;BR&gt; &lt;B&gt;از او دیده نمی شود؟ بیماری فکر و روان نامش &quot;غفلت&quot; است و باید به جای&lt;/B&gt; &lt;B&gt;دلخوری و رنجش ،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است،دل سوزاند و کمک&lt;/B&gt; &lt;B&gt;کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند&lt;/B&gt;.  &lt;B&gt;پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از&lt;/B&gt; &lt;B&gt;دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند،در آن لحظه بیمار است&lt;/B&gt;.&quot;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 04:37:27 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=426</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-426.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرد و چاله</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-425.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;B&gt;یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;B&gt;یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;B&gt;یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;B&gt;یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;B&gt;یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;B&gt;یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;یک  روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;B&gt;یک تقویت کننده  فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;B&gt;یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;B&gt;سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 04:31:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=425</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-425.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سخنانی از دکتر علی شریعتی</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-424.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;1. وقتی که در صحنه حق و باطل نیستی، هر جا که می‌خواهی باش، چه به نماز ایستاده باشی، چه به شراب نشسته باشی، هر دو یکیست. &lt;BR&gt;2. هر کس مظلوم است، خودش ظالم را یاری کرده‌است. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;3. در مملکتي که فقط دولت حق حرف زدن دارد هيچ حرفي را باور نکنيد . &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;4. آنان که به هر ذلتی تن می‌دهند تا زنده بمانند، مردگان خاموش و پلید تاریخند. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;B&gt;5.در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می‌کنند اما برای حسینی که آزاده زندگی کرد٬ می‌گریند&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 06:30:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=424</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مرد خوشبخت</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-423.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ  یک ندانست. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود. شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! &lt;BR&gt;چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،  اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!. &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;لئو تولستوی &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 04:26:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=423</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-423.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روحانی</title>
<link>http://barasi.blogfa.com/post-422.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است، در حالیکه روحانیون&lt;/B&gt; &lt;B&gt;فلاسفه زیادی را کشته اند..&quot;/دنیس دیروت&lt;/B&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;وقتی که مردم بیشتر آگاه میشوند، کمتر به روحانی و بیشتر به معلم توجه&lt;/B&gt; &lt;B&gt;میکنند./رابرت گرین اینگر سول&lt;/B&gt;/&lt;BR&gt;&lt;B&gt;دین بهترین وسیله برای ساکت نگه داشتن عوام است./ناپلئون بناپارت&lt;/B&gt;/&lt;BR&gt;&lt;B&gt;وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما در&lt;/B&gt; &lt;B&gt;دست زمینهایمان را داشتیم، پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و&lt;/B&gt; &lt;B&gt;آنها در دست زمین های ما را داشتند.&quot;/جومو کیانتا&lt;/B&gt;/&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;B&gt;کشيش ها مى گويند که آنها به مردم بخشيدن و خيريه را مى آموزند. اين طبيعى است&lt;/B&gt;. &lt;B&gt;چون آنها از پول صدقه مردم زندگى مى کنند. همه گداها مى آموزند که مردم بايد به&lt;/B&gt; &lt;B&gt;آنها پول بدهند. /رابرت گرین اینگر سول&lt;/B&gt;/&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;B&gt;اگر کسى يک نفر را بکشد قاتل است، ميليونها را بکشد فاتح است و همه را بکشد&lt;/B&gt; &lt;B&gt;خداست/ژان روستان&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 04:15:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=barasi&amp;postid=422</comments>
<dc:creator>barasi</dc:creator>
<guid>http://barasi.blogfa.com/post-422.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
