وبلاگ شخصی دکتر روزبه زارع زاده

وبلاگ شخصی دکتر روزبه زارع زاده
,, به وبلاگ دکتر روزبه زارع زاده خوش آمدید,, سخن دل
img img img
درباره سايت
مشاهده مطالب سايت

درباره سايت

درباره ما
وبلاگ شخصی دکتر روزبه زارع زاده

اغلب فکر میکنیم چون خیلی گرفتاریم ، به خدا نمیرسیم
اما واقعیت این است که چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

پيوندها، روزانه ها و ...

پيوندها
امکانات سايت

عکس ها

  • همه
  • گروه 1
  • گروه 2
  • گروه 3
  • img
  • img
  • img
  • img
  • img
  • img
  • img
  • img

مطالب سايت

img img img
دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 7:27

نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد ...

آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.

موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد وبعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت !

چهره اش بی درنگ تغییر کرد و خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند ...

از آنجا می توانستند درخت را ببینند ، دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :

آه این درخت مشکلات من است ! موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد !

وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم و روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .

جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند !!!

 

سخن روز : مردی که اشتباه نکند، ارزش کارهای بزرگ را نخواهد داشت. ادوارد فیلیپس

شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 10:37

پس از رسيدن يک تماس تلفنی برای يک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بيمارستان شد و پس از اينکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهايش را عوض کرد و مستقيم وارد بخش جراحی شد...

او پدر پسر را ديد که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود.

به محض ديدن دکتر، پدر داد زد: چرا اينقدر طول کشيد تا بيايی؟ مگر نميدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئوليت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت : متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دريافت تماس تلفنی، هرچه سريعتر خودم را رساندم و اکنون، اميدوارم شما آرام باشيد تا من بتوانم کارم را انجام دهم ...

پدر با عصبانيت گفت : آرام باشم؟! اگر پسر خودت همين حالا توی همين اتاق بود آيا تو ميتوانستی آرام بگيری؟ اگر پسر خودت همين حالا ميمرد چکار ميکردی؟!!

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: من جوابی را که در کتاب مقدس انجيل گفته شده ميگويم : از خاک آمده ايم و به خاک باز می گرديم ، شفادهنده يکی از اسمهای خداوند است ...

پزشک نميتواند عمر را افزايش دهد !  برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ،  ما بهترين کارمان را انجام می دهيم به لطف و امید خدا ...

پدر زیر لب غرغر کنان گفت : نصيحت کردن ديگران وقتی خودمان در شرايط آنان نيستيم آسان است!!!

عمل جراحی چند ساعت طول کشيد و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بيرون آمد : خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ...

و بدون اينکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حاليکه بيمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی داريد، از پرستار بپرسيد !

پدر با ديدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک ديد گفت : چرا او اينقدر متکبر است؟! نمیتوانست چند دقيقه صبر کند تا من در مورد وضعيت پسرم ازش سؤال کنم؟!

پرستار درحاليکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش ديروز در يک حادثه ی رانندگی مرد...  وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتيم، او در مراسم تدفين بود و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ، با عجله اينجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند...

هرگز کسی را قضاوت نکنيد چون شما هرگز نميدانيد زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان ميگذرد يا آنان در چه شرايطی هستند ...

 سخن روز : شاید گاهی چشم‌های ما نیاز داشته باشند که با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم. الکس تان

چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:41

روزی، گرگی در دامنه کوه متوجه یک غار شد که حیوانات مختلف از آن عبور می کنند. گرگ بسیار خوشحال شد و فکر کرد که اگر در مقابل غار کمین کند، می تواند حیوانات مختلف را صید کند. بدین سبب، در مقابل خروجی غار کمین کرد تا حیوانات را شکار کند.
روز اول، یک گوسفند آمد. گرگ به دنبال گوسفند رفت. اما گوسفند بسرعت پا به فرار گذاشت و راه گریزی پیدا کرد و از معرکه گریخت. گرگ بسیار دستپاچه و عصبانی شد و سوراخ را بست. گرگ گمان می کرد که دیگر شکست نخواهد خورد.
روز دوم، یک خرگوش آمد. گرگ با تمام نیرو به دنبال خرگوش دوید اما خرگوش از سوراخ کوچک تری در کنار سوراخ قبلی فرار کرد. گرگ سوراخ های دیگر را بست و گفت که دیگر حیوانات نمی توانند از چنگ من بگریزند.
روز سوم، یک سنجاب کوچک آمد. گرگ بسیار تلاش کرد تا سنجاب را صید کند. اما سرانجام سنجاب نیز از یک سوراخ بسیار کوچک فرار کرد. گرگ بسیار عصبانی شد و کلیه سوراخ های غار را مسدود کرد. گرگ از تدبیر خود بسیار راضی بود.
اما روز چهارم، یک ببر آمد. گرگ که بسیار ترسیده بود بلافاصله به سوی غار پا به فرار گذاشت. ببر گرگ را تعقیب کرد. گرگ در داخل غار به هر سویی می دوید اما راهی برای فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد.
هيچ گاه روزنه هاي كوچك زندگيت را به طمع آينده نبند.

سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 7:42

هوا سرد است ، بسیار سرد ، اما در اردوگاه کار اجباری نازی ها در سال 1942چنین روز تاریک زمستانی با روزهای دیگر تفاوتی ندارد...

با لباس های کهنه و نازک ایستاده ام و می لرزم ، نمی توانم باور کنم که چنین کابوسی در حال وقوع است.

من فقط یک پسر کم سن و سال هستم و باید با دوستانم بازی می کردم، به مدرسه می رفتم، به فکر آینده می بودم که بزرگ شده و تشکیل خانواده دهم، من برای خودم خانواده داشتم...

اما تمام این رویاها مخصوص انسان های زنده است که من قرار نیست جزء آن ها باشم ، من تقریبا مرده ام!!!

یعنی از وقتی که از خانه ام دور شده و همراه با هزاران اسیر دیگر به این جا آورده شده ام، مرده ام...

آیا فردا هنوز زنده خواهم بود؟

آیا امشب مرا به اتاق گاز می برند؟

کنار حصاری از سیم های خاردار جلو و عقب می رفتم تا بدن ضعیف و لاغر خود را گرم نگه دارم ، گرسنه هستم.

البته  تا آن جایی که یاد دارم همواره گرسنه بوده ام و غذاهای خوشمزه یک رویا شده اند...

هر روز که زندانیان بیش تری ناپدید می شوند و گذشته های خوب همانند یک خواب یا رویای شیرین به نظر می رسند، من بیش از پیش در یأس و ناامیدی فرو می روم...

ناگهان متوجه ی دختر جوانی در آن سوی سیم های خاردار می شوم ، او می ایستد و با چشمان غمگین خود به من نگاه می کند... چشم هایی که گویی می گویند که او درک می کند و هم چنین این که او نمی تواند درک کند چرا من این جا هستم ؟!

دوست دارم صورت خود را برگردانم ، از این که این غریبه مرا در چنین وضعی ببیند به طرز عجیبی خجالت می کشم، اما در عین حال نمی توانم نگاهم را از نگاهش برگیرم...

سپس او دست در جیب کرده و یک سیب قرمز را بیرون می کشد ، یک سیب قرمز زیبا و براق! چند وقت از آخرین باری که سیب دیده بودم می گذشت؟!

او با احتیاط نگاهی به چپ و راست می اندازد و سپس پیروزمندانه سیب را به این طرف حصار پرتاب می کند ، با سرعت می دوم و سیب را از روی زمین بر می دارم و در میان انگشتان یخ زده خود می گیرم ...

در دنیای مرگ ، خود این سیب تجلی زندگی و عشق است و وقتی دوباره بالا را نگاه می کنم، دور شدن دختر را می بینم...

روز بعد نمی توانم جلوی خود را بگیرم و در همان زمان به همان نقطه از حصار کشیده می شوم !!! آیا دیوانه ام که می پندارم او باز هم خواهد آمد؟!

البته ، اما در این جا هر بارقه ی کوچکی از امید هم دست آویز می شود و او به من امید داده است و من باید به آن بیاویزم ، دوباره او می آید و دوباره برایم سیب می آورد ! و دوباره آن را همراه با همان لبخند شیرین بالای حصار پرتاب می کند...

این بار آن را در هوا می گیرم و بالا نگه می دارم تا او هم ببیند ، چشمانش می درخشد.

آیا دلش به حال من می سوزد؟ شاید ، به هر حال من که اهمیتی نمی دهم و خوشحالم از این که می توانم به او خیره بشوم و برای اولین بار پس از مدت های طولانی، احساس می کنم که قلبم به هیجان در آمده است...

به مدت هفت ماه، این ملاقات ها ادامه می یابد و گاهی اوقات کلماتی را هم رد و بدل می کنیم و گاهی اوقات فقط یک سیب است، این فرشته ی آسمانی بیش از این که شکم گرسنه ی مرا تغذیه کند، روحم را تغذیه می کند و می دانم که من نیز او را به نوعی تغذیه می کنم...

یک روز خبر وحشتناکی را می شنوم : آن ها قصد دارند ما را به یک اردوگاه دیگر منتقل کنند و این برای من یعنی پایان و قطعا به معنای پایان برای من و دوستم خواهد بود...

روز بعد،وقتی به او سلام می کنم، قلبم می شکند و نمی توانم آن چنان که باید صحبت کنم : فردا برای من سیب نیاور! مرا به اردوگاه دیگری می برند و ما هرگز دوباره یکدیگر را نخواهیم دید...

قبل از آن که کنترل خود را به طور کلی از دست بدهم برمی گردم و دوان دوان از کنار حصار دور می شوم ، قادر نیستم به عقب نگاه کنم و اگر روی به سوی او برگردانم ، او مرا با اشک های روان بر روی صورتم خواهد دید...

 

ماه ها می گذرد و کابوس ادامه می یابد ، اما خاطره آن دختر، تحمل مرا در برابر رنج، ترس و ناامیدی بالاتر برده است...

بارها و بارها،صورت او را در ذهن خود مجسم کرده و کلمات شیرین او و طعم آن سیب ها را به خاطر می آورم و سپس یک روز، ناگهان کابوس به پایان می رسد : جنگ تمام شده است !!!

آن دسته از ما که زنده مانده ایم، آزاد می شویم و تمام آنچه برایم با ارزش بوده اند را از دست داده ام ، حتی خانواده ام را ! اما هنوز خاطره ی آن دختر را در قلبم نگه داشته ام، خاطره ای که به من جانی دوباره بخشید تا برای آغاز یک زندگی جدید راهی آمریکا شوم...

سال ها می گذرد و سال 1957 است ، من در نیویورک زندگی می کنم و یکی از دوستانم مرا متقاعد می کند تا به دیدن خانمی از دوستانش بروم که هیچ آشنایی قبلی با او ندارم !

خوشبختانه من هم قبول می کنم ، او خانم محترمی به نام روما است که او نیز همانند من یک مهاجر است، پس دست کم یک وجه اشتراک داریم...

روما با همان نرمی مخصوص مهاجران جنگی سوال هایی را درباره ی آن سال ها از من می پرسد : شما در طول جنگ کجا بودید؟

پاسخ می دهم : در اردوگاه آلمانی ها !

نگاه روما به دور دست ها پرواز می کند و گویی مطلبی دردناک اما شیرین را به خاطر می آورد.

می پرسم: چیزی شده است؟

روما با صدایی که ناگهان بسیار نرم شده است می گوید : به مطلبی درباره ی گذشته می اندیشم، هرمان! می دانید، وقتی یک دختر جوان بودم، نزدیک یکی از همین اردوگاه ها زندگی می کردم و پسرکی آن جا بود، یک زندانی!

برای مدت های طولانی من هر روز به دیدن او می رفتم ، به خاطر دارم که برایش سیب می بردم و سیب را از روی حصار برایش پرتاب می کردم و او نیز خیلی خوشحال می شد...

روما آه عمیقی کشید و ادامه داد : احساسی که به هم داشتیم وصف شدنی نیست در هر حال، هر دو نفرمان جوان بودیم و فقط می توانستیم چند کلمه ی کوتاه با هم رد و بدل کنیم اما به جرأت می توانم بگویم که عشق بر روابط ما حاکم بود.فکر می کنم که او هم همانند عده ی زیادی کشته شده است، اما من نمی توانم این فکر را تحمل کنم، بنابراین سعی می کنم همه چیز را همانند آن چند ماه که یکدیگر را می دیدیم به خاطر بیاورم...

در حالی که ضربان قلبم تا حد انفجار بالا رفته است، مستقیما به روما نگاه کرده و می پرسم : و آیا یک روز آن پسر به تو گفت که فردا برایم سیب نیاور؟! مرا به اردوگاه دیگر خواهند برد؟!!

روما به صدای لرزانی گفت : چرا، بله!!! اما هرمان،چه طور ممکن است این را بدانی؟!

من دستان او را می گیرم و پاسخ می دهم : چون من همان پسر جوان هستم، روما !

برای مدتی طولانی سکوت حکم فرما می شود ، نمی توانیم از یکدیگر چشم برداریم ، به محض کنار رفتن پرده ی زمان، پشت چشمان یکدیگر روح آشنایی را می بینیم، همان دوست عزیزی که زمانی بسیار دوستش داشتیم و کسی که عاشقش بوده و همواره به یاد او بوده ایم...

بالاخره من گفتم : ببین روما ! یک بار از تو جدا شدم و نمی خواهم دوباره تو را از دست بدهم... حالا من آزادم و می خواهم تا ابد در کنار هم باشیم !عزیزم،با من ازدواج می کنی؟!!

برقی آشنا در چشمان او می بینم و او می گوید:بله هرمان! با تو ازدواج می کنم...

کاری که مدت ها آرزویش را داشتیم، اما حصاری از سیم های خاردار مانع شده بودند.اکنون دیگر هیچ مانعی بر سر راه مان نیست و حال چهل سال از زمانی که روما را دوباره یافتم،می گذرد.

تقدیر یک بار ما را هنگام جنگ به هم نزدیک کرد تا بارقه ی امید را به من نشان دهد و پیوند کنونی ما هم نشانی از قدرت لایزال اوست...

در روز ولنتاین سال 1996 روما را به برنامه ی تلویزیونی اپرا وینفری آوردم تا از طریق این رسانه ی ملی از او تقدیر کنم و می خواهم در برابر میلیون ها نفر به او بگویم که هر روز چه احساسی در قلب خود دارم :

عزیزم، تو مرا در اردوگاه کار اجباری زمانی که گرسنه بودم، تغذیه کردی و من هنوز هم گرسنه ام... گرسنه ی آنچه که هرگز از آن سیر نمی شوم :من گرسنه ی عشق توام...

هرمان و روما روزنبلات ، همانطور که برای دکتر باربارا دی آنجلیس تعریف شده است

 

 

سخن روز : چون فکر می‌کنم فقط یکبار زندگی خواهم کرد، هر کار خوبی که می‌توانم انجام دهم، هر مهربانی که می‌توانم به مخلوقات خدا نشان دهم باید انجام دهم. نباید آن را فراموش کنم یا برای بعد بگذارم چون ممکن است بار دیگری متولد نشوم.  استفان گرلت      Stephen Grellet  

دوشنبه هشتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 7:16

یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت و به سوی عالم باقی شتافت چون وارث و جانشینی نداشت وصیت کرد بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند...

اتفاقا فردای آن روز؛ اولین فردی که وارد شهر شد گدائی بود که در همه ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و پاره که وصله بر وصله بود به تن داشت...

ارکان دولت و بزرگان وصیت شاه را به جای آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم داشتند و او را از خاک مذلت بر داشتند و به تخت عزت و قدرت نشاندند.

پس از مدتی که درویش به مملکتداری مشغول بود به تدریج بعضی از امرای دولت سر از اطاعت و فرمانبرداری وی پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند.

درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود به ناچار شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی بدر رفت.

درویش از این جهت خسته خاطر و آرزده دل گشت...

در این هنگام یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار جانی و برادر خود را در چنان مقام و مرتبه دید به نزدش شتافت و پس از ادای احترام و تبریک و درود و سلام گفت :

ای رفیق شفیق شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد ، بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛تا بدین پایه رسیدی!

درویش پادشاه شده گفت : ای یار عزیز در عوض تبریک؛ تسلیت گوی آن دم که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی!رنج خاطر و غم و غصه ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به گدائی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم...!

 سخن روز : از نظر انسانها سگها حيواناتي با وفا ومفيدند ، ولي از نظر گرگها، سگها گرگ هايي بودند كه تن به خفت  بردگي سپردند تا در آسايش و رفاه زندگي كنند!!!

یکشنبه هفتم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 7:14

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد، یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد.
حدود 1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد. اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمیکردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات نظامی را میان خود رعایت نمیکردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی میریختند.دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد: در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد. نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمیشدند.هر روز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.هر کس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند.  تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است . با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین میرفت.  با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند . با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت  .و این هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود . این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود  .

این روزها همه فقط خبرهای بد می شنوند.

 شما چطور ؟

این روزها هیچ کس به فکر عزت نفس نیست.

 شما چطور؟

این روزها همه در فکر زیرآب زدن بقیه هستند.

 شما چطور؟

این روزها همه احساس می کنند در زندانی بدون دیوار دوران بی پایان محکومیت خود را می گذرانند.

 شما چطور؟

شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:29

در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مي‏اندازم، اگر رو بيايد پيروز مي‏شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‏خوريم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوق‏العاده‏اي گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً مي‏خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟ فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود

شنبه ششم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 8:29

پسرکي بود که ميخواست خدا را ملاقات کند، او ميدانست تا رسيدن به خدا بايد راه دور و درازي بپيمايد. به همين دليل چمداني برداشت و درون آن را پر از ساندويچ و نوشابه کرد و بي آنکه به کسي چيزي بگويد، سفر را شروع کرد. چند کوچه آنطرف‏تر به يک پارک رسيد، پيرمردي را ديد که در جال دانه دادن به پرندگان بود. پيش او رفت و روي نيمکت نشست. پيرمرد گرسنه به نظر ميرسيد، پسرک  هم احساس گرسنگي ميکرد. پس چمدانش را باز کرد و يک ساندويچ و يک نوشابه به پيرمرد تعارف کرد. پيرمرد عذا را گرفت و لبخندي به کودک زد. پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند. آنها تمام بعدازظهر را به پرندگان غذا دادند و شادي کردند، بي آنکه کلمه‏اي با هم حرف بزنند. وقتي هوا تاريک شد، پسرک فهميد که بايد به خانه بازگردد، چند قدمي دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پيرمرد انداخت، پيرمرد با محبت او را بوسيد و لبخندي به او هديه داد. وقتي پسرک به خانه برگشت، مادرش با نگراني از او پرسيد: تا اين وقت شب کجا بودي؟پسرک در حالي که خيلي خوشحال به نظر ميرسيد، جواب داد: پيش خدا! پيرمرد هم به خانه اش رفت. همسر پيرش با تعجب پرسيد: چرا اينقدر خوشحالي؟ پيرمرد جواب داد: امروز بهترين روز عمرم بود، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم