درباره سايت

اغلب فکر میکنیم چون خیلی گرفتاریم ، به خدا نمیرسیم
اما واقعیت این است که چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم
عکس ها
- همه
- گروه 1
- گروه 2
- گروه 3
مطالب سايت
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود.
در آن سوی مرغزار نشانه ی کوچکی که از درختی آویزان شده بود به چشم می خورد.
جنگجوی اولی تیری را از ترکش بیرون می کشد. آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را می بیند شرح دهد.
مي گويد: آسمان را مي بينم. ابرها را. درختان را. شاخه هاي درختان و هدف را.
كمانگير پير مي گويد: كمانت را بگذار زمين تو آماده نيستي.
جنگجوي دومي پا پيش مي گذارد .كمانگير پير مي گويد: آنچه را مي بيني شرح بده.
جنگجو مي گويد: فقط هدف را مي بينم.
پيرمرد فرمان مي دهد: پس تيرت را بينداز. تير بر نشان مي نشيند.
پيرمرد مي گويد: عالي بود. موقعي كه تنها هدف را مي بينيد نشانه گيريتان درست خواهد بود و تيرتان بر طبق ميلتان به پرواز در خواهد آمد.
بر اهداف خود متمركز شويد.
تمركز افكار بر روي هدف به سادگي حاصل نمي شود. اما مهارتي است كه كسب آن امكانپذير است و ارزش آن در زندگي همچون تيراندازي بسيار زياد است.
سخن روز : هنگامی که دشمنت در حال اشتباه کردن است ، در کارش وقفه نینداز . ناپلئون بناپارت
جنین1: و امّا تو، به زندگی بعد از تولّد باور داری؟
جنین2: یقیناً. معلومه که زندگی بعد از تولّد وجود داره. ما اینجا هستیم تا قوی تر بشیم و برای پذیرش هر آنچه که در آینده در انتظارمان است آماده باشیم.
جنین1: مزخرفه. بعد از تولّد هیچ چیز وجود نداره! زندگی بیرون از رحِم چه شکلیه؟
جنین2: خُب، داستانهای زیادی از اون طرف شنیده میشه. شنیده ام نور درخشانی اونجا هست؛ احساسی عمیق و شدید از مسرّت با احساسات ژرف و هزاران چیز دیگر که براش زندگی کنی. مثلاً شنیده ام که آنجا با دهانمان غذا میخوریم.
جنین1: احمقانه است. ما بند ناف داریم و به این ترتیب باید غذا خورد. همه میدونن که از دهان برای غذا خوردن استفاده نمیشه! و از همه مهم تر، هرگز کسی از اون دنیا برنگشته... این داستانها را مردم ساده و ابله تعریف میکنن. موقع تولّد، زندگی تموم میشه. والسّلام. همینه که هست و ما باید اونو بپذیریم.
جنین2: بسیار خوب؛ پس بگذار من تفکّر متفاوتی داشته باشم. یقیناً همین طوره؛ من که نمیدونم زندگی بعد از تولّد چه شکلیه و نمی تونم چیزی رو به تو ثابت کنم. امّا دوست دارم باور داشته باشم که در دنیای بعد قادر خواهیم بود مادر رو ببینیم و او از ما مراقبت خواهد کرد.
جنین1: مادر؟ منظورت اینه که به وجود مادر اعتقاد داری؟ خُب، این که میگی کجا هست؟
جنین2: همه جا؛ نمی بینیش؟ همه جا هست، دور ما رو گرفته. ما بخشی از وجود او هستیم و به شکرانۀ وجود اوست که الآن زندگی میکنیم. بدون او، ما اینجا نمی بودیم.
جنین1: مسخره است! من که هرگز مادری ندیده ام پس معلومه که وجود نداره.
جنین2: موافق نیستم؛ اون روش مشاهدۀ توئه. چون گاهی اوقات که آرامش و سکوت برقرار میشه می تونیم صدای اونو بشنویم که آواز میخونه. میتونیم احساس کنیم که دنیای ما را در آغوش خودش گرفته. یقین دارم که زندگی ما بعد از تولّد تازه شروع میشه.
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است:
کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم.
بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم.
بعدها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.
در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم.
اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم!!!
براي ايجاد تغيير در محيط، بايد ابتدا محدوده تحت نفوذ خود
را شناسايي كرده و سپس براي ايجاد تغيير در آن محدوده، برنامه ريزي و اقدام نمود.
سخن روز : اراده ی مرد عامل خوشبختی اوست. شچدرین
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین
آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت
او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره
ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن
زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت
و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات
برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ
برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای
چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت
اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری
را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود
اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر
(صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به
عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف
خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و
به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم
مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند
که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم